شب آرزوها

خدایا...تو از تمام ناگفته ها خبر داری...از تمام دعاها و آرزوها...می دونی اینکه یکی با تمام وجود صدات بزنه و تو رو به همه چیز شاهد بگیره و از ته دلش ازت چیزی رو بخواد یعنی چی...
آرزو می کنم...آرزوهای بزرگ...اما تو بزرگی...و آرزوهام واسه تو حتما خیلی کوچیکن.

الهی
ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد
ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت
ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت
ای حی بی ذلت و ای بخشنده بی منت
امشب دست دعا بسوی تو برمیداریم...

 

از طرف ستاد زهر مار کردن امتحانات پایان ترم

...بشنو از من چون حکایت می کنم/از امتحانات پایان ترم شکایت می کنم

کز امتحان نمرمان را ببریده اند/از صدایم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم تا بنالم بی دلیل/بابت امتحانات و از این قبیل....

ادامه نوشته

معرفی روستای رمنت

...به گفته بزرگان محل زمانیکه منصوریان در منطقه بابل حکومت میکردند از آنجایی که این منطقه بسیار زیبا بود آن را رامنت یا ( گلزار ) نامیدند. به گفته ریش سفیدان محل تاریخ بوجود آمدن این محل به حدود سال 1000 هجری شمسی و قبل از آن برمیگردد....

ادامه نوشته

اطلاعیه

 مسابقات رالي سرعت غيرمجاز در سطح شهر بابلسربرگــزار مي شود. جوايز اهدايي به نفرات برتر عبارتند از: نفر اول، يك واحد قبر دو نفره براي راننده و كمك راننده، همراه با سنگ قبر طلايي/نفر دوم، كمك هزينه سفر به عالم برزخ/نفر سوم، يك سال استفاده رايگان از كفن مارك دار ميّت تازه درگذشته آكبند!

بقیه هم برن خونه بر دل زن و فرزند...

نصایح خَر آقا میرزا من باب تربیت فرزند

...آقای عزیز من!این نصیحت بشنو،و فرزند خود را چنان تربیت کن که در جوانی تخم حسد و غرور و خود پسندی در...

...نخست شناسایی انسان و اهل کمال را به او الزام کن،نه...

...اول به طفل...بشناسانی،بعد دنیا را،که آن اصل است و این طفیل(جون من ببینید تورو خدا ببینید چقدر این خر با شعوره،داره تاکید می کنه به علم انسان شناسی (مردم شناسی)به افتخارش:...

-تا اینجاش مختون رو کار گرفتم برید به ادامه مطلب تا متن رو کامل نوش جان چشمان مبارکتان بکنید...خواهش می کنم بفرمایید....

ادامه نوشته

شما "عضو قبیله" ی کدام "لوگو" هستید؟!

نوشتارهایی از کتاب no logo  نوشته ی naomi klein 

در مورد: سبک زندگی ای که هر شکرت تولید و ترویج میکند!

منبع نوشتار: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

            کلاین در کتاب «No Logo» توضیح می دهد که کاربرد «برند» یا «نشان تجاری» در ابتدای امر تنها نوعی علامت گذاری جهت شناخته شدن محصول و معرفی کیفیت آن بود. با گسترش تولید انبوه و توسعه صنایع حمل و نقل پس از انقلاب صنعتی، کالاها دیگر لزوما در محل مصرف تولید نمی شدند و گاه از فاصله های دور به دست مصرف کننده می رسیدند. برخلاف گذشته، دیگر مصرف کننده با تولید کننده در ارتباط چهره به چهره و مستقیم نبود و حس اعتمادی میان آنها پدید نمی آمد. برای جبران خلأ این رابطه ی فردی و عاطفی و غلبه بر عدم اعتماد میان مصرف کننده و تولید کننده، نشان های تجاری بسیار ضروری بودند. به همین دلیل شرکت های بزرگ تولید کننده کالاهای خانگی، معمولا در تبلیغات محصولات خود از چهره های گرم و صمیمی، استفاده می کردند تا ارتباط عاطفی با مشتریان برقرار شود و اعتماد او جلب شود.

 

ادامه نوشته

زبان پارسی

من در سرزمینی زندگی می کنم که زبانش پارسی است،اما به آن فارسی می گویند چون عربی (پ)ندارد...........!!!!!!!

ایران بدون مردم شناسی، هرگز به جایی نخواهد رسید!

مصاحبه ای که پیش روی شماست با دکتر ابراهیم فیاض انجام شد که از سایت"حامیژه خانه اینترنتی حامد جلیلوند و منیژه غزنویان" گرفته شده، که در کتاب"تولید علم و علوم انسانی" نیز آمده،

در ابتدا مقدمه ای را از استاد میخوانیم که توسط مصاحبه شونده تهیه شده و در رابطه با ویژگیهای شخصیتی دکتر ابراهیم فیاض است...

انصافا مصاحبه ی ساده و شیرینی است، خوب بخوانید که ضرر نکنید!

.............................................................................................................

  



مقدمه - معرفی او کار مشکلی است.از کدام ابراهیم فیاض باید گفت ؟ استادی که هرگز حضور و غیاب نمی کند ولی همیشه کلاس هایش مملو از دانشجو است؟ پدری که وسط یکی از صفحات پاکنویس مقاله اش نقاشی کودکانه ای از یک گلدان است که نه پاک شده و نه نقاشش مورد شماتت قرار گرفته؟ مردی که به قول خودش ضد شیمی است ولی همسری شیمی دان دارد؟ استاد دانشگاهی که در همین مصاحبه تصریح می کند:"رک بگویم، روشن فکری ای که الان در حوزه علمیه قم هست جای دیگر نیست! " از کدام دکتر فیاض باید گفت؟او در بیان خودش می گوید:"در کودکی هیچ درختی نبود که تسخیرش نکرده باشم.از همه درخت ها بالا می رفتم. پدرم صادق بود مثل خودم و مادرم همتش بالا بود.از بچگی می گفت :"این قدر جلو برو که به جاپایت هم کسی نرسد!" همیشه کتاب های دایی ام را مصادره می کردم،امروز دیگر در خانه ام جایی برای کتاب چیدن نمانده است.معلم های خوبی داشتم و به دلیل ارتباط با همین معلم ها بود که من به معلمی افتادم! همیشه به بچه ها می گویم که زندگی را بچسبید.اگر زندگی تان درست باشد دانشگاه و درستان هم درست می شود. در کلاس هایم هیچ وقت خط معمول را نمی روم.فارسم،کازرونی ام،این از لهجه ام هم معلوم است.داغ که می کنم یادم می رود کجایی هستم و برمی گردم به دوران کودکی ام." تنها فرصت خالی ای که می شد در این ترم شلوغ کاری او را پیدا کرد و یک ساعتی از "خودش" پرسید لحظات اول صبح روزهای چهارشنبه بود که او به خاطر ما یک ساعتی زودتر به دانشکده می امد و بالاخره از حاصل گپ های پاره پاره ما این مصاحبه آماده شد که هم اکنون پیش روی شماست.

ادامه نوشته