
ويژگي انسان اين است كه ميفهمد و موجودي متفكر است. او ميتواند خود، محيط، جهان و زندگي را مورد مطالعه قرار دهد. از ايدهآل زندگي، آفرينش و همه چيز سؤال بپرسد و عمده تفاوت او با حيوان همين است. به تعبير ماكس شلر:
«حيوانات داراي فضاي جهاني (World-space) نيستند، بلكه صرفا از فضاي محيطي يا پيراموني، (Environmental space) برخوردارند و اين فقط انسان است كه ميتواند از خويشتن گامي فراتر نهد و به مطالعه و شناختن همه چيز، حتي خودش بپردازد، يعني ميتواند حتي خودش را موضوع مطالعه قرار دهد. »
همين انگيزه سبب شده است كه بشر به منابع معرفتي علم و فلسفه دست يابد، معرفت خود را منظم كند و به قانونمندي جهان و انسان برسد.
اين همان چيزي است كه ما به آن، در عصر حاضر ، علم (Science) ميگوييم كه به كشف قوانين منظم در روابط موجودات ميپردازد، چه در جهان هستي كه جهان شناسي (cosmology) ناميده ميشود و چه در مورد خود انسان كه انسان شناسي (Anthropology) ناميده ميشود.
از همين رو است كه تلاش ميكند متد مطالعه انسان را همانند جهان شناسي، منظم و روشمند كند تا علم بتواند خاصيت آيندهنگري و پيشبيني داشته باشد.
اما انسان علاوه بر فهم، خصلت ديگري نيز دارد و آن ارزشگذاري (Valuation) و مقايسه ارزشي ميان هستي، خود و ديگر موضوعات است.
ارزشگذاري (Valuation) از آن جا ناشي ميشود كه انسان غايتبيني، فايدهنگري و قيمتگذاري نيز دارد و طبيعي است كه منشاء و سرچشمه چنين معرفتي، (اگر ارزشگذاري را معرفت (Knowledge) بناميم.) غير از منشاء دانش و معرفت علمي است.
اين چيزي است كه نخستين بار "ويلهم ديلتاي" از فيلسوفان و معرفتشناسان آلماني، به آن توجه نمود. او در برابر روش تبيين علّي كه در تحقيق و جستجوي علل واقعي شئ بحث ميكند، روش هرمنوتيك را كه شيوهاي براي فهميدن و تفسير بود، پيشنهاد كرد.
بنابراين اگر فهميدن وتفسير كردن فرآوردههاي انسان مورد توجه است بايد عوامل و منابعي را كه به زندگي انساني معني ميدهند از قبيل فلسفه و مذهب را، كه چگونگي زندگي را براي انسان تفسير ميكند و جهتدار مينمايد مورد توجه قرار داد.
در اين جا ميتوان از منبع سومي سراغ گرفت كه سه موضوع مورد مطالعه (خدا، جهان و انسان) را از منظر خود ميبيند و آن مذهب است.
بنابراين از نظر موضوع مطالعاتي هيچ تفاوتي ميان علم، فلسفه و مذهب باقي نميماند، زيرا همه آنها از سه چيز بحث ميكنند: "خدا، جهان و انسان" منتهي از ديدگاه خود.
دانشمند معروف "يواخيم واخ" اين موضوع را به نحو بهتري در كتاب خود ميشكافد و بحث ميكند:
« سؤالات اساسي كه تجربه ديني پاسخگوي آنها است، در عرصه اديان مطرح ميباشند. مهمترين و قابل فهمترين موضوعي كه در زمينه ايمان و مذهب مطرح است، سؤال از طبيعت و ذات واقعيت مطلق ultimate) (Reality است كه در طرح تجربه ديني، به طور زنده و روشن، خودنمايي ميكند.
دومين موضوع اين است كه رابطه خدا با جهان چيست؟
سومين موضوع در پديدههاي جهاني، انسان است كه رابطه خدا با انسان چيست؟ بنابراين:
خداشناسي (Theology) ، جهانشناسي (cosmology) و انسان شناسي (Anthropology) موضوعات اصلي و سؤالات اساسي تفكر ديني ميباشند كه رابطه خدا با جهان و رابطه خدا با انسان و رابطه انسان با طبيعت (جهان) را جستجو ميكند.
اين سؤالات اساسي است كه در همه اديان با برداشتهاي مختلف در متون ديني به اين سؤالات پرداخته شده است. »
هر منبع معرفتي همچون علم ، فلسفه و مذهب، به طور تخميني و حدسي _ از طريق تئوري علمي و فلسفي _ به اين سؤالات پاسخ ميدهند، جز اينكه پاسخ علم به نحوي با ترديد و شك علمي، آميخته است. در عرصه فلسفه هم، اگر عدهاي از فلاسفه الهي، از موضع برهان عقلي پاسخ قاطعي اظهار كردهاند، شكاكان و لاادريون، حتي فلاسفه مادي هم با شك و ترديد به موضوع پرداختهاند. تنها منبعي كه به طور جزمي و يقيني _ از موضوع ايمان و عقيده _ به موضوع ميپردازد، مذهب است كه مؤمنان هر يك از مذاهب از دين خود دريافت داشتهاند و نحوه زندگي، جهان بيني و آرمان حيات را طبق آن تنظيم كردهاند و هر يك به راهي رفتهاند.
اكنون در اين مقاله ما برآنيم كه انسان و كرامت انساني را از منظر سه مذهب "وحياني و عقلاني" مورد مطالعه قرار دهيم و با يك مقايسه تطبيقي نشان دهيم كه كدام مذهب به طور روشن و قابل پيروي به اين سؤال پاسخ داده است.
طرفه اينكه پاسخ مذاهب هم در اين مورد متفاوت است، لااقل در زمينه ارزيابي وتقييم موضوع.
به ادامه مطلب توجه کنید