اديان مثبت گرا و منفي گرا

با يك بررسي اجمالي مي‌توان اديان موجود جهان را به دو بخش تقسيم كرد: مثبت‌گرا و منفي‌گرا.

منظور از مثبت گرايي (Optimism) ، نگاه خوش‌بينانه به جهان، زندگي و انسان است. به اين معني كه در بينش ديني ومذهبي، جهان زيبا است. خداوند از منشاء رحمانيت، قيوميت و از موضع احسن الخالقين بودن جهان را آفريده است.

 به تعبير فيلسوفان اسلامي، جهان، در يك نظام احسن (كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست) آفريده شده است. ليس في الامكان ابدع مما كان؛ نظام آفرينش، بديع‌تر و زيباتر از نظام موجود امكان نداشته است و انسان موجودي داراي اراده، انتخاب، عقل و وجدان است و شريف‌ترين مخلوق از سلسله جانداران مي‌باشد. او مي‌تواند با انديشه و اراده خود، زندگي خود، تاريخ و جهان را بسازد و گل سرسبد آفرينش باشد.

 

اديان اسلام، يهوديت، زرتشت و مكاتب تائوئيسم و كنفوسيويسم را مي‌توان در اين دسته به حساب آورد كه نگاه خوش‌بينانه به زنذگي، جهان و انسان دارند.


 

اديان منفي‌گرا

اما منظور از اديان منفي‌گرا يا بدبين (Pessimism) ، ادياني هستندكه تقريبا زندگي و انسان را به نوعي حقير، پست، شر و بلا تلقي مي‌كنند. جهان در اين انديشه، پر از بلا و شر است و زندگي مشحون از ياس و نا اميدي و شكست و خود باختگي است. اساسا دنيا هيچ است و پوچ.بوديسم از اديان عقلاني و مسيحيت را مي‌توان در شمار چنين مذاهبي به حساب آورد. البته منظور تعاليم موجود سازمان كليسا است (كاتوليسم) كه انسان‌ها را آموزش مي‌دهند. 

در اديان مختلف، ارزيابي درباره انسان و كرامت او، متفاوت است. برخي او را شريف، آزاد، انتخاب‌گر و كريم مي‌دانند و برخي ديگر شر، شكست خورده و مجبور تلقي مي‌كنند.اينك مقداري به تفصيل نظريه‌هاي اديان را درباره انسان مرور مي‌نماييم.

انسان در افق قرآن

شايد بيش از 63 بار واژه انسان در آيات قرآن تكرار شده است. مجموعا در مجموع اين آيات به طور توصيفي (Description) ، از ويژگي‌هاي مثبت و منفي انسان ياد مي‌شود، قرآن گاه او را مي‌ستايد و زماني از او انتقاد مي‌كند. انتخاب ميان دو راه متضاد، يك روش ديالكتيكي است كه باريك‌تر از مو و برنده‌تر از شمشير است كه در اصطلاح  قرآن و عرفا با عنوان " صراط مستقيم " آمده است. به هرحال آنچه در اين مقال سخن از آن خواهد آمد، صفت ذاتي انساني و ويژگي كرامت او است.

طبيعي است وقتي كه آدمي داراي كرامت باشد و از حقارت و پستي به دور قطعا چندين صفت مثبت را نيز دارا خواهد بود كه مي‌توان آن‌ها را صفات مثبت انساني ناميد.

 

 

ويژگي‌هاي مثبت انسان

در داستان آفرينش، آنجا كه ملائكه در آفرينش آدم لب به اعتراض گشودند و با تقديس رحمان، از نقصان انسان گفتند كه موجودي است كه خطا مي‌كند و حتي مرتكب قتل مي‌شود!

خداوند پاسخ داد كه اي قدوسيان، شما از حريم كبريايي كرامت او آگاه نيستيد و در او سري نهفته است كه پنهان است و به جز من كسي ديگر از آن آگاهي ندارد. او جانشين من در روي زمين است و داراي ويژگي‌هاي است كه مختص او است.

1-         او داراي علم و آگاهي است. ( و علم آدم الاسماء كلها )

2-         نه بر ديگران كه بر خود نيز آگاهي دارد.

(بل الانسان علي نفسه بصيره و لو القي

(  معاذيره ) (قيامت 15-14) بلكه انسان خود بر نيك و بد خويش آگاه است و هر چند پرده‌هاي عذر بر چشم بصيرت بيفكند. )

( ان الانسان لربه لكنود و انه علي ذلك شهيد ) (عاديات7-6)

( همانا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است و خود او بر اين ناسپاسي گواهي خواهد داد. )

3-         خوب و بد را مي‌شناسد.

( و نفس و ماسواها فالهمها فجورها و تقواها ) (شمس 8-7)

قسم به نفس انسان و آن كس كه او را كامل آفريد و نيك و بدش را به وي الهام كرد. )

( و هديناه النجدين ) (بلد10)

( و آيا دو راه خير و شر را به او نشان نداديم؟ )

4-         فطرتي سرشار از پاكي و خلوص و خداجويي دارد.

( فطرت الله التي فطر الناس عليها ) (روم 30)

و در روز الست خداوند از انسان تعهد گرفت كه راه شرك نجويد و به جز راه حق نپويد. صدق گويد و صفا آرد وفا پيشه كند و خطا را رها سازد كه: والعصر، ان الانسان لفي خسر الا الذين آمنو وعملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر (والعصر)

منظور از " فطرت " آن گرايش فراغريزي است كه آدمي را در همه جاي دنيا به تعالي فرا مي‌خواند، بي‌آنكه در ارگانيسم وجود پايگاهي بيوشيميك يا فيزيولوژيك داشته باشد.

5-         استعدد كمال بينهايت

در تعالي‌خواهي آدمي مي‌تواند تا بينهايت بپيمايد و كمال را بجويد.

( يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه ) (انشقاق 6)

( اي انسان، همانا تو سخت كوشايي به سوي پروردگارت پس با او ديدار خواهي كرد. )

 اين تعالي خواهي و سدره‌نشيني تا آن جا مي‌رود كه به اندازه قاب قوسين يا كمتر از آن با مبداء اعلي فاصله دارد.

 

چه گويمت كه به ميخانه دوش مست وخراب                  

  سروش عالم غيبم چه مژده‌ها داده است

كه اي بلند نظر شاهباز سدره نشين

نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است

تو را ز كنگره عرض ميزنند صفير

ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است

( يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي ) (فجر 30-28)

( اي نفس ملكوتي به سوي پروردگارت بازگرد كه هم تو از او خوشنود باشي وهم او از تو، داخل در زمره بندگان خاص من شو و وارد بهشت من. )

6-         وجدان اخلاقي دارد.

از تجليات اين نفس تعالي خواه، وجدان اخلاقي (Moral – conscience) است كه در اصطلاح قرآن به " نفس لوامه " يا نفس ملامت‌گر ، تعبير شده است.

( لا اقسم بيوم القيمه و لا اقسم بالنفس اللوامه ) (قيامت 2-1)

( سوگند به روز قيامت و سوگند به نفس ملامت‌گر. )

به كار بردن واژه نفس براي وجدان به اين معني است كه اين نيرو از ابعاد نفس انسان است و جزو ذات آدمي است. اين تمايل فطري از ذات انسان ريشه مي‌گيرد و داراي نمودهاي بي شماري است. از جمله:

1-         وجدان برخي بايستگي‌ها را از نبايستگي‌ها تفكيك مي‌كند.

2-         وجدان قاضي امين است.

3-         وجدان نظارت مي‌كند.

4-         وجدان راهنماي مطمئن است.

5-         وجدان شكنجه مي‌دهد، شكنجه مي‌بيند.

6-         وجدان زشت و زيبا مي‌شود.

7-         وجدان خود را برخود مي‌نهد.

8-         وجدان مسئول واقع مي‌شود.

9-         وجدان ميزان سنجش بسياري از امور مي‌باشد.

10-       وجدان حكم مي‌كند.

11-       وجدان آرامش مي‌يابد.

12-       وجدان شماتت مي‌كند.

 

7-         آزادي وكرامت انسان

خداوند در ميان ويژگي‌هاي مثبت انساني از كرامت و بزرگ‌واري و مناعت انسان سخن مي‌گويد و آن را از امتيازات انسان مي‌شمارد كه به او ارزاني داشته است.

) و لقد كرمنا بني آدم  (

ما انسان را كرامت بخشيديم

راستي منظور از «كرامت» خدادادي انسان چيست؟ نظر مفسران مسلمان در مورد آيه مزبور كدام است؟ كرامت انساني در پهنه زندگي كجاها جلوه كرده است؟ واكنش انسان‌ها در مورد تهديد كرامت ذاتي او كجا ظهور كرده است؟ آيا اين كرامت جنبه فردي دارد يا اجتماعي؟ جنبه حقوقي دارد يا رواني؟ اجتماعي است يا سياسي؟ اين‌ها سئوالاتي است كه در انسان شناسي قرآن مطرح مي‌شود و در نتيجه پاسخ خود را مي‌طلبد. 

 

كرامت انساني

خداوند در سوره بني‌اسرائيل سخن از كرامت انساني گفته است:

 

( و لقد كرمنا بني آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا ) (الاسراء، 70)

( و ما فرزندان آدم را بسيار گرامي داشتيم  و آن‌ها را به مركب دريا و صحرا سوار كرديم و از روزي‌هاي پاكيزه به آنها عطا كرديم و آنها را به بيشتر آفريده‌ها برتري و تفضيل داديم. )

مفسران اسلامي كرامت ذاتي را در آن ويژگي‌هاي خاص بشري توصيف مي‌كنند كه انسان بدان‌ها انسان شده است. از قبيل عقل و خردورزي، تدبير امور و مديريت و سازماندهي، نيروي تسخير موجودات و نفوذ در عمق آسمان و زمين، و امثال اين ويژگي‌ها كه او را از ديگر جانداران جدا ساخته است. 

ولي علاوه بر امتيازات يد شده يك ويژگي ديگر انسان كه او را متمايز مي‌سازد، حس استقلال طلبي، بزرگ‌منشي و سيادت او است كه از زير بار هر گونه ذلت و تحقير رفتن در عمق ذات خود ابا دارد و همواره از افرادي كه او را استثمار نمايند و استحمارش كنند، سرباز مي‌زند و با دشمنان ذاتي بشر: فقر و جهل و مرض به مقاومت پرداخته و مبارزه مي‌نمايد.

اين همان كرامت ذاتي انسان است كه خداوند به او ارزاني داشته و پايه اساسي حقوق طبيعي انسان به حساب آمده است. بر اين مبنا است كه امروزه بشريت با الهام فطرت طبيعي خود و آموزش اديان متعالي توحيدي، سازمان دفاع از حقوق بشر را تاسيس كرده و از حقوق اساسي، استقلال، كرامت و سيادت ملت‌ها دفاع مي‌نمايند.

اين معارف در تعاليم اسلامي به طرق مختلف بيان شده است:

پيغمبر(ص) فرمودند:«  ليس للمومن ان يذل نفسه » ( انسان مؤمن حق ندارد كه زير بار ذلت برود و خود را حقير ساخته و كرامتش را لكه دار كند. ) يا آنجا كه قرآن از هامزان و لامزان انتقاد مي‌كند (ويل لكل همزه و لمزه )  از كساني ياد مي‌كند كه شخصيت ديگران را به سخريه گرفته و كرامت انسانها را لكه دار مي‌كنند.

 

جنبش‌هاي آزادي‌بخش در دفاع از كرامت انساني

گرچه اين كرامت انساني به طور فردي در روان هر انساني وجود دارد، اما تجلي و مظهر دفاع از كرامت انساني، در جنبش‌هاي اجتماعي آزادي‌بخش تجلي يافته است كه در تاريخ بشري به صورت جنبش‌هاي حركت آفرين وقوع يافته است:

1-         جنبش ضد بردگي به رهبري آبراهام لينكلن

2-         جنبش ضد طبقاتي بودا در قرن ششم و گاندي در قرن بيستم

3-         جنبش‌هاي ضد نژادپرستانه استعماري در آفريقاي جنوبي نلسون ماندلا و در آمريكاي شمالي به رهبري مارتين لوتركينگ و مالكولم ايكس.

4-         جنبش احياي حقوق زن در دوره معاصر و واكنش‌هاي آن در كشورهاي مسلمان

5-         جنبش ملي شدن صنعت نفت دكتر مصدق و ملي شدن كانال سوئز جمال عبدالناصر

6-         جنبش غير متعهدها در قرن بيستم

7-         و بالاخره نهضت اسلامي به رهبري امام خميني در انقلاب اسلامي ايران

كه اين آخري از بارزترين نهضت‌هاي انساني – اسلامي قرن معاصر است كه به وسيله يك عالم مجاهد، امام خميني (ره) وقوع يافت و الهام بخش نهضت‌هاي آزادي‌بخش آمريكاي لاتين گرديد.

 

دفاع از كرامت انسان ايراني و مسلمان

اگر بخواهيم نهضت امام خميني را در يك كلمه خلاصه نماييم مي‌توانيم آن را " دفاع از بزرگواري و آقائي و رد هرگونه ذلت وخواري " بدانيم. به نظر نگارنده، شاخص‌ترين مؤلفه نهضت امام خميني را در سخنراني ضد كاپيتولاسيون آن مرد مجاهد بر ضد سلطه‌جويي استكبار جهاني، آمريكا بايد جستجو كرد.

امام خميني در آن سخنراني دقيقا انگشت روي اين اصل اسلامي گذاشت كه:

اسلام انسان‌ها را آزاد و كريم آفريده است، هيچ قدرتي حق پايمال كردن كرامت انساني هيچ انساني از جمله مسلمان ايراني را ندارد.

 

 

 

فقراتي از سخنراني كاپيتولاسيون

امام خميني در آن سخنراني حماسي خود كه در منزل يخچال قاضي در حضور فضلا و طلاب حوزه علميه ايراد كردند و نگارنده نيز در آن جلسه حضور داشتم، سخن را چنين آغاز كردند:

« من تأثرات قلبي خودم را نمي‌توانم اظهار كنم ... ايران عيد ندارد ... ما را فروختند، استقلال ما را فروختند، ... عزت ما پايكوب شد. عظمت ايران از بين رفت. » 

امام خميني در اعلاميه‌اي كه به مناسبت كاپيتولاسيون صادر كرده بود، چنين نوشت:

« بر ملت ايران است كه اين زنجيرها را پاره كنند، بر ارتش ايران است كه اجازه ندهند چنين كارهاي ننگيني در ايران واقع شود. از بالاترها به هر وسيله هست بخواهند، اين سند استعمار را پاره كنند اين دولت را ساقط كنند. » 

 

به دنبال همين موضع‌گيري عليه استعمار بود كه روشنفكران متعهد دفاع از استقلال و كرامت ايراني را در پيروي و تداوم نهضت امام خميني تشخيص دادند و مهندس بازرگان از نهضت آزادي ايران و جلال آل احمد

 

سخنان اين عالم مجاهد را در كتاب در خدمت و خيانت روشنفكران پس از حماسه 15 خرداد آورد و از امام خميني چنين ياد كرد:

« مذهب و روحانيت تشيع چنانكه پنداشته مي‌شود، افيون عوام‌الناس نيست. بلكه حتي محرك خواص و روشنفكران نيز مي‌تواند باشد و همكاري با چنين روحانيتي در مملكتي مثل ايران نه تنها لازم بلكه وظيفه روشنفكران است. » 

آري عالمي كه در مهد اسلام تربيت يابد و با اصول اساسي آن آشنا شود، حتما غيرت و آگاهي اسلامي او چنين دفاعي از حريم آزادي و كرامت انساني انجام مي‌دهد كه انگشت روشنفكران مانده در گل كه از اردوي شرق سوسياليزم نيز مأيوس شده بودند از چنين عالم مجاهدي تعريف كند و پيروي از او را براي روشنفكران زمان توصيه نمايد.

سيماي انسان در مسيحيت

آئين مسيحي‌ گرچه دركل آئين يكتا پرستي و دين وحياني است كه به هدايت بشر پرداخته است اما راه هدايت و نحوه ارشاد انسان در آن مذهب يا ديگر اديان توحيدي كمي تفاوت مي‌كند. از آنجا كه دين حضرت مسيح، به عنوان اصلاح آئين يهود ظهور كرد لذا در انتقاد از انحرافات فرق يهودي به ويژه صدوقيان كه گرايش شديد به دنياگرائي داشته‌اند و متأثر از فرهنگ هلنيسم شديدا يوناني زده شده بودند. حضرت مسيح، متمايل به آخرت گرايي شد و از حيات دنيايي و بازيگري انسان در تعيين سرنوشت خود در اين جهان امتناع ورزيد. از اين جهت دانشمندان اديان تطبيقي، آئين مسيحي كنوني (كاتوليسم) را در عداد و سلسله اديان منفي‌گرا قرار داده‌اند. و دقيقا همين

نكته بوده است كه موجب اعتراض گروه پروتستان به رهبري لوتر قرار گرفته و فرقه جديد پروتستانت با گرايش و تفسير دنياگرايي به وجود آورد. 

بنابراين ملاحظه ما در مطالعه تطبيقي خود، تلقي منفي‌گرايانه از آئين كاتوليسم داريم. در اين جا لازم است با استفاده از متون ديني مسيحيت، اين تفاوت انديشه و تفسير را برجسته نماييم.

 

انسان در انجيل

انجيل هم به مانند قرآن آفرينش انسان را تجلي رحمت خداوند مي‌داند و او را " شبيه خداوند " و به تعبير قرآن خليفه و جانشين خدا مي‌داند. در كتاب عهد عتيق (تورات) مي‌گويد:

« او" آدم " در صورت حي آفريده شد. » (سفر پيدايش، فصل 1 آيه 27-26) به تفسير پولس ، مفسر آئين عيسي و بنيان‌گذار كاتوليسم، پولس اين شباهت را تصريح مي‌كند كه انسان در قدوسيت و عدالت مانند او، خلق گرديد. (افسس، 4، 25-22) 

اما پس از آنكه آدم و حوا (انسان) ساكن بهشت عدن مي‌شوند و از درخت ممنوعه (معرفت) ميل مي‌كنند، مرتكب عصيان و خطا مي‌شوند و از درگاه خداوند مطرود شده و از بهشت اخراج مي‌گردند.

بنا به تصريح انجيل، انسان ديگر نمي‌تواند خود را بازيابي كند و توبه نمايد. او شكست مي‌خورد و نه از روي اختيار و رحمت خداوند از بازسازي خويش عاجز مي‌ماند بلكه اين گناه به صورت ذاتي در گردن نسل آدم (انسان) باقي مي‌ماند. طرفه اينكه حتي وقتي نوزادي تازه از مادرش متولد مي‌شود او نيز حامل گناه و عصيان جدش آدم است كه بايد با آب مطلق غسل تعميد داده شود تا پاك گردد.

 

  انسان، شرور و آلوده به گناه و شكست خورده به دنيا مي‌آيد و زندگي را آغاز مي‌كند تا سرانجام از طريق ايمان به مسيح و اعتقاد به " فداء " _ اين كه مسيح جان خود را فداي بخشش گناه ذاتي انسان كرد _ نجات يابد.

اين همان خطاي فاحشي است كه مسيحيت در تفسير انسان مرتكب شد و سيماي آدمي حتي نوزادش را، بدذات و بد فطرت و آلوده به گناه معرفي كرد. و دقيقا اين اعتقاد بود كه در اروپاي قرن 18 مورد اعتراض اصحاب دائره المعارف قرار گرفته و ژان ژاك روسو در " اميل " با تمرد خاصي گناه آلود بودن انسان را شديدا رد كرده است.

قاموس كتاب مقدس اين اعتقاد را چنين توضيح مي‌دهد:

چون خداوند تقدس و عدالت، انسان را به صورت خود آفريد، شريعتي براي او قرار داده امر فرمود كه نبايد از آن تجاوز نمايد. ... لكن هواي نفساني و تجربيات شيطاني بر او دست يافته او را به مخالفت و تجاوز از شريعت اقدس الهي واداشت. بدين‌واسطه، غضب خداوندي بر او افروخته، خوشبختي و فرح دايمي خود را گم كرد و لباس تقدس و عدالت به ناپاكي گناه آلود گشته از خالق خود دور افتاد و به تدريج طبايع او به شرارت و شيطنت مايل گرديد و نسل‌ اندر نسل در اولاد و اعقاب او نيز سرايت نمود. بدين‌وسيله همگي انسان‌ها جز دو نفر سزاوار مرگ گرديدند.

او مي‌خواست به حال اولي برگردد. ... ليكن چون انسان ضعيف و در تحت تجربيات بسيار واقع شده است و بسا مي‌شود كه از اين شريعت مقدس تجاوز بنمايد. ... لذا خداوند متعال، فرزند يگانه خود، عيسي مسيح را فرستاد تا نوع بني‌بشر را از گرداب معاصي نجات بخشد. پس وي به دنيا آمد برحسب شريعت اقدس الهي رفتار نموده و در تحت عقاب تجاوز آن، واقع شده بدين‌واسطه ما را با خدا صلح داده و راه را براي هر عاصي تائبي آماده نمود كه بدان‌واسطه به خدا نزديكي جسته، بدان سعادت ابدي و فرح دائمي نائل گردد. 

مسيحيت، اين اعتقاد را " تاريخ مقدس جهان " مي‌نامد. يعني تقدير و قضاي الهي چنين بوده است كه خداوند در علم خود در آفرينش انسان و تاريخ، مي‌دانست كه انسان در اثر گناه ذاتي و عصيان اوليه، شكست مي‌خورد و نمي‌تواند خود را بازيابد، لذا فرزند خويش مسيح را آفريد و او را آن چنان كرد تا در اثر ايمان به مسيح، انسان نجات يابد.

اين همان " فاتاليسم " (Fatalism) يا جبرگرايي خدايي مسيحي است كه جهان و انسان، جبري به وجود آمده‌اند، و به چنين سرنوشتي دچار شده‌اند. در اين تفسير ديگر انسان نه تنها شكست خورده، بلكه او در تعيين سرنوشت زندگي و تاريخ نيز عاجز است و هرگز نمي‌تواند خود را نجات دهد و سرنوشت خود را رقم بزند.

در تاريخ اروپاي مسيحي، رد چنين اعتقادي را در فلسفه تاريخي هگل مي‌بينيم كه به نحوي در تاريخ، انسان دوباره به طور جبري، به روح مطلق (ايده) دست مي‌يابد.   اما مي‌توان گفت ظهور ماركسيسم و تفسير ماترياليسم تاريخي، عكس العملي به اعتقاد " فلسفه تاريخ " كاتوليسم بوده است. 

دقيقا مقايسه دو متن ديني (قرآن و انجيل) در تفسير زندگي و نقش انسان در تعيين سرنوشت خود چگونگي روند حركت‌هاي اجتماعي را در شرق و غرب رقم ميزند كه در نتيجه غرب به اومانيسم و الحاد مي‌گرايد و اروپاي قرن هيجده تا ظهور ماركسيسم سمبل آن است و شرق اسلامي از دوره " تجديد نظر در ساختمان انديشه اسلامي "  اقبال لاهوري تا " نهضت اسلامي "  امام خميني(ره) شكل مي‌گيرد.

به قول اقبال:

خدا آن ملتي را سروري داد

كه تقديرش به دست خويش بنوشت

به آن ملت سرو كاري ندارد

كه دهقانش براي ديگري كشت

 

اين همان شعار سيد جمال الدين اسد آبادي است كه در نهضت اسلامي ما دوباره زنده مي‌شود كه:

ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم  (روم 29)

 

انسان در انديشه بودا

از ديدگاه علماي دين شناسي كه آئين بودايي را يك دين عقلاني مي‌دانند و به تعبيري " نحله " كه در ذهن و انديشه حكيم روشن‌بين هند، گوتاما بودا اشراق نموده و درخشيدن گرفته است.

گرچه در اين آئين از موضوعي به نام " وحي " و چنان كه در اديان وحياني هست اثري ديده نمي‌شود اما يك اشراق و الهام يا وحي عقلاني مشهود است كه بودا پس از تمرين‌هاي روحي فراوان و رياضت كشي در زير درخت انجير هندي بنام پانيان (panyan) ناگهان نور دانش و فرغ حقيقت بر دل او فرو تابيد و از عالم غيب در سينه او نور حق لمعان يافت  مرتبه " اشراق " حاصل كرد   و به حقيقت دست يافت.

از همين نقطه او به اصلاح ديني جامعه هندي پرداخت و با نظام طبقاني (Casts) به مخالفت برخاست.

به نظر " ماكس وبر "، بودا همانند ماني، لوتر و ... يك روشنفكر ديني  (Religious intllegtuals) به حساب مي‌آيد كه اصلاح انديشه ديني در مسيحيت را به عهده داشته است. 

اما مرحوم آيه اله كاشف الغطاء ، بودا را پيامبر هند ناميده است.   مرحوم ابن بابويه در اكمال الدين او را از مصلحين جامعه هندي ( حكيم هندي ) دانسته و داستان " بوذاسف بلوهر " در فرهنگ اسلامي، تعاليم بوداي هندي را بازگو مي‌كند.

به هرحال، اين حكيم هندي زندگي را سراپا رنج مي‌داند و انسان را گرفتار رنج ‌و آلام كه نجات از رنج ذاتي، تنها رها كردن به زندگي و راه " فنا " ( نيروانا ) را پيمودن است.

 

چهار حقيقت

نوآموز بودايي بايد چهار حقيقت را بياموزد و آن چهار حقيقت را اساس و اركان حيات نفساني خود قرار دهد:

1-         حقيقت رنج و آلام: زائيده شدن رنج است، پيري رنج است، بيماري رنج است، مرگ رنج است و بالاخره زندگي همه رنج و درد است.

2-         منشاء و ريشه اين رنج، طلب و شهوت است و اشتياق به لذائذ نفساني و ميل به بقاء و حب طول عمر است.

3-         رهائي از " رنج " فرو نشاندن تشنگي و طلب و شهوت و پيمودن راه فنا – به تعبير عرفا و دراويش:

                               اگر لذت ترك لذت بداني                  دگر لذت نفس، لذت نخواني

4-         و بالاخره حقيقت چهارم، وسائل و اسباب هشت‌گانه‌اي است كه سالك آن‌ها را بايد بپيمايد و به سرمنزل حقيقت " نيروانا " برسد.

1-         نظر راست

2-         نيت راست

3-         كلام راست

4-         كردار راست

5-         معاش راست

6-         سعي و عمل در راه راستي

7-         انديشه و تفكر در راه راستي

8-         تمركز فكر در معناي راستي

و اين سلوك و تعالي روحي هرگز ميسور نمي‌شود جز اينكه سالك، قواعد هشت‌گانه زير را در پيش گيرد:

1- جانوران را ميازارد. (اصل آهيمسا)

2- دزدي نكند

3- زنا نكند

4- دروغ نگويد

5- غيبت و عيب‌جويي نكند

6- خودخواهي را از دل خود دور سازد

7- كينه كسي را در دل نگيرد

8- دل خود را از زنگ جهل و ناداني پاك سازد و نفس خود را به زيور معرفت حق بيارايد.

اگرچه اين تعاليم ارزنده راه‌هاي انسان‌سازي و سير و سلوك معنوي را به انسان آموزش ميدهد كه اين حكيم هندي در اصلاح جامعه طبقاتي مادي هند باستان به آموزش آن پرداخته است، اما اين‌گونه آموزش‌ها در عين مفيد بودن يك نگاه بدبينانه نسبت به جهان، زندگي و انسان دارد. چنان‌چه نه فقط زندگي را اميد بخش نمي‌داند بلكه آن را مشحون از رنج‌ها و دردها مي‌بيند و جهان را " محنت آباد " تلقي مي‌كند. اما نه در اثر بعد از وصل و هجران از اصل كه بايد بسوي او برگردد و ( انا اليه راجعون ) گويد، بلكه در چرخش و دولاب هستي از راه " كارما " تناسخ به " نيروانا " برسد.

البته مي‌توان مشتركات زيادي، بويژه از بعد معنوي ميان آئين بودا و مسيح (ع) و محمد (ص) پيدا كرد. اما چنان‌چه در مقايسه انسان‌شناسي ذكر شد، دو دين اولي: بودا و مسيح، نجات را در " نفي " مي‌بينند اما دين حضرت محمد (ص)، نجات را در " تلاش " و راه رستگاري را در مجاهده و يسر و آساني را از بطن عسر و سختي مي‌داند كه ( ان مع العسر يسرا )

در نظر بودا و مسيح ، زندگي، ‌منفي و انسان موجودي شكست خورده است كه مبتلا به رنج است. اما در نظر محمد(ص) انسان موجودي تلاش‌گر و موفق است ( من جاهد فينا لنهدينهم سبلنا )

در نظر بودا، اصل " فنا و نيستي " است ولي در نظر محمد (ص) اصل " بقا و حركت " است. به تعبير اقبال لاهوري

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

همين اصل بوده است كه اقبال را تكان داده و او را از فرهنگ پيشين اجدادي خود (هندويي) جدا ساخته است.

فلسفه اقبال كه تحت عنوان " خودي " شناخته مي‌شود در حقيقت يورشي است بر ضد پانته‌ايسم (وحدت وجود). معتقدان به وحدت وجود، جهان آثار و پديده‌ها را غير حقيقي و موهوم مي‌دانند و با صراحت مي‌گويند: « كل ما في الكون وهم او خيال »

با اين اعتقاد مردم را به فرار از مشكلات دنيوي و روي‌گرداني از مواجهه با امور دنيوي و علاقه به جهان آخرت تشويق مي‌نمايند.

روشي كه تصوف بر پايه آن پي‌ريزي شد و در جهان اسلام نفوذ كرده است، انسان را به طرف نفرت و انزجار از كار و فعاليت و زندگي و تلاش سوق داده و عملا لاابالي‌گري، قلندربازي، ترك دنيايي و عدم فعاليت اجتماعي را رواج داده و سبب ركود جامعه‌ها شده است اما مطابق فلسفه اقبال، " خودي "  هسته مركزي شخصيت ما است و آن را به دو وسيله بايد زنده نماييم

1-         اول مشكلات و موانع رشد خود را برطرف ساخته و در اين حال بر قدر خود بيفزاييم.

2-         آن گاه شخصيت خود را بازيافته و رموز نهاني وجود را كشف كند و تكامل يابيم و به ساحت خدا كه آزادترين موجود است برسيم.

گفتند: جهان را آيا به تو مي‌سازد؟

گفتم كه نمي‌سازد، گفتند كه برهم زن

 

ساحل افتاده گفت گرچه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم؟

موج ز خود رفته‌اي تيز خراميد و گفت

هستم اگر مي‌روم، ور نروم نيستم

با اين مقايسه روشن مي‌شود كه انسان‌شناسي اسلامي‌، گونه‌اي از انسان را معرفي مي‌كند كه مي‌تواند در دنياي پرغوغاي كنوني، آدمي را رهنمون گردد و با حل مشكلات به استعلاء برسد. و آن چيزي دست يافتني است.

 


منابع :

1 - عليزاده عبدالرضا، جامعه شناسي معرفت، صفحه 135 ، موسسه پژوهشي حوزه و دانشگاه 1383

 

 

2 - متفكران بزرگ هند، نوشته محمد علي بامداد ، صفحه 17 ، مطبوعات عطائي ، تهران 1364

3 - دكتر اتوكلاين برك – روانشناسي اجتماعي – ج 1 – صفحه 30 ترجمه عليمحمد كاردان

  6- علامه محمد تقي جعفري – وجدان – صفحه 12، 191، 208 مطبوعاتي عطائي 1356

4 - علامه طباطبايي، تفسير الميزان ، ج 13 – صفحه 166 طبح آخوندي 1386 هجري و

 5-شيخ محمد مشهدي، تفسير كنرالدقايق، ج 7 صفحه 45 وزارت ارشاد اسلامي 1419

 

6  - صادق زيارتي – نهضت امام خميني – صفحه 79 انتشارات دارالفكر

7 - جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران ، صفحه 156 ، نشر بهروز ، مهرماه 57

[1]  8 - ماكس وبر، تاثير اخلاق پروتستانت در روح سرمايه‌داري، ترجمه عبدالمعبود انصاري

9- ماكس وبر، تاثير اخلاق پروتستانت در روح سرمايه‌داري، ترجمه عبدالمعبود انصاري، صفحه 45 ، انتشارات سمت، تهران 1364

[1]  10- جيمز هاكس، قاموس كتاب مقدس ، صفحه 26 ، كتابخانه طهوري 1349

 

11 - فرانكلين لوفان بومر، جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشه غرب، ترجمه حسين بشريه، صفحه 678 ، انتشارات باز، تهران 1385

 

12 - علي اصغر حكمت ، نه گفتار در تاريخ اديان ، ج 1 ، صفحه 75 ، انتشارات ابن سينا ، 1342

[1] 13 - شيخ محمد حسين كاشف الغطاء ، المثل العما في الاسلام لا في بحمدون ، صفحه 56 ، دارالكتاب العربي ، بيروت 1962

 

14 - نه گفتار در تاريخ اديان ، صفحه 77 و كتاب بودا تاليف ع پاشايي ، صفحات 25-24 ، انتشارات مرواريد ج سوم 1362

 

 

*منابع انگلیسی

 

[1] - Dr .Tavakol. Sociology of knowledge . P.32: sterling publishers. 1987

 

2 - jacchim wach : the comparative study of religions . p: 77 Columbia un . press. 1958

- Herbert . lockyer . All the doctrines of the bible . p . 151 – 153 zondervan . pub . grand . rapids – Michigan – 1979

 

3  - max weber , sociology of religion . p 138 . chicagho press . 1972

 

 

 


*دکتر سید محمد ثقفی فارغ التحصیل دانشگاه آمریکا و عضو هیت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی می باشد.