خودآگاهی چیست؟
امیدوارم انقدر سنگ ریزه ی آگاهی توی برکه ی هن شما بیافتد که برکه ی ذهنتون همیشه طوفانی باشد.اون موقع است که میتوان ادعا کرد که ذهن خلاق داریم.
این حکایت را چند بار بخوانید:
عارفی در معبدی در میان کوهستان زندگی می کرد.روزی راهبی که راهش را گم کرده بود عارف را دید واز او پرسید:((استاد راه کدام است؟))
عارف گفت:((چه کوه زیبایی))
راهب با حیرت گفت:((من پرسیدم راه کجاست؟))
عارف با لبخند نگاهی به کوه کرد وگفت:((چه کوه زیبایی))
راهب با تعجب و دلخوری گفت :((من راجع به کوه نپرسیدم بلکه از راه پرسیدم))
عارف با نرم لبخندی روی به راهب کرد و گفت:
((پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی راه را نخواهی یافت!!))
به بیانی ساده تر:اگر از پنجره ی طبقه ی اول یک ساختمان ۲۰طبقه به بیرون نگاه کنیم منظره ی محدودی را در پیش روی خواهیم داشت.ولی اگر از طبقه ی بیستم همان ساختمان به بیرون نگاه کنیم قهرا" افق وسیع ونامحدود تری را خواهیم دید.
به تعبیری دیگر آگاهی:از بالا نگریستن به مسایل زندگی است و جور دیگری به زندگی نگاه کردن است.
آیا ما خود به آگاهی رسیدیم؟
آیا ما به دنیا آمدیم که در مسیر افقی دنیا(به نام زندگی)بر بستر خور وخواب وخشم وشهوت هستی را به لجن بکشیم؟ودر یک خط افقی از گهواره تا ژور حرکت کنیم؟
هیچ فکر کرده اید؟زنبور عسل شهد گل را می نوشد چه پس میدهد؟ الاغ هم گل وعلف می خورد چه پس میدهد؟
و انسان این اشرف مخلوقات چکیده وعصاره ی پاکیزه ترین ولطیف ترین موهبت های طبیعت را می خورد چه پس میدهد؟آیا فرایند عمل ما به زنبور عسل نزدیک تر است یا گلاب به روتون به الاغ؟
(اطفا چند لحظه به این سوال فکر کنید)بعد به اتفاق چند جمله از بزرگان را مطالعه میکنیم تا باعث شود که بیشتر به سوال فوق بیاندیشیم.
دکتر شریعتی:خودآگاهی را(عصیان)و انسان را چون(فواره ای)می انگارد و می فرماید:
<<انسان فواره ای است که از قلب زمین عصیان میکند و دراین جستن شتابان و شورانگیز هرچه بیشتر اوج میگیرد بیشتر پریشان تردید زده می شود.
امانوئل:فرد خودآگاه را چون قایقرانی میداند و می سراید:
قلب خود را به روی آگاهی و رهنمود الهی بگشایید
امّا مانند برگی در جریان اب بی اختیار نباشید
بلکه قایق رانی بر آبهای خروشان باشید
که بر آبها میراند و مراقب قایق خویش است
احمد خضرویه:(عارف فهیم)خودآگاهی را چنین بیان میکند
((جمله خلق را دیدم که چون گاو وخر از یک آخور علف می خوردند.یکی به تمسخر گفت:خواجه تو در میان آنها چه می کردی و کجا بودی؟
گفت:من نیز با ایشان بودم امّا فرق آن بود که ایشان میخوردند و میخندیدند وبر هم می جستن و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و میدانستم.
امّا به راستی ما چه هستیم؟حقیقت وجود ما چیست؟ هدف از آفرینش انسان چه بوده است؟و اثر وفایده ی ما در زندگی چیست؟
جبران خلیل جبران می گوید:هرگز در پاسخ عاجزانه ای در نمانده ام مر در برابر کسی که از من پرسید: تو کیستی؟
اگر هدف خداوند از آفرینش انسان این بود که بیشترین حجم غذا را بخورد نهنگ را قبلا برای این منظور آفریده بود.اگر هدفش این بود که موجودی داشته باشد که بیشترین زاد وولد را انجم دهد موش را قبلا آفریده بود!!
پس چه رسالتی به دوش انسان است و مسئولیت اودر این جهان چیست؟
لطفا با نظراتتون بعد از خواندن این متن مرا در بهبود مطالب بعدی یاری بفرمایید
هـــرگز جز برای رضای خدا کاری مـــکن.