تو کیستی؟توکیستی؟در عجبم!از صبر و حوصله تو در شگفتم!شک ندارم که تو یک انسان کاملی. بی خود نیست آن همه چین و چروک!بی خود نیست آن دو شیشه ای که دیدت را بهتر می کند.آری بی خود نیست این برفی که در پی سالیان دراز بر سرو رویت افتاده است.بی خود نیست که نور می دهی و خود می سوزی. بله تو هدف داری هدف تو همان هدف نوح است هدف ابراهیم است هدف عیسی است هدف موسی است.اغراق نیست که بگویم هدف تو هدف خاتم النبییین است.هدف تو فقطختن دو کلام حرف حساب به شاگردانت نیست بلکه هدف تو انسانیت است.نمی توانم ...واقعا نمی توانم حرص و جوشت را درک کنم چرا که هنوز این هدف را تجربه نکرده ام .تو خود بهتر از هر کسی می دانی که من نادانم...اما از روی بزرگواری به رویت نمی آوری چون نمی خواهی تحقیرم کنی چون پیش خودت فکر می کنی که من به اصطلاح برای خودم مردی شده ام پشت لبم سبز شده...نه...نه...به خدا این ها بزرگی نیست.بزرگی این است که خود بسوزی و شمع محفل دیگران باشی.
داد...فریاد...اخم...مواخذه...پرسش...دادن نمره ی بد...به خدا این ها همه ی چیزهایی نیست که تو داری.در پشت همه ی این هایک وجدان بیدار نهفته است که من از درک آن عاجزم.
ای معلم ای نگارم به من بیاموز به من درس آزادگی بده من طالب این هایم.ای معلم ای عزیز و غمگسارم این تویی که پاشیدی بذر ایمان در دل بی قرارم.از این همه زرق و برق از این همه پوچی به ستوه آمده ام پیامبری کن و چراغ راه پر تلاطم و تاریک من باش .دبیرا مرا به حال خود وامگذار بی تجربه ام به دانشت به منطقت به آگاهی ات نیاز دارم بیش تر از همیشه...
آری بهت زده نگاهت می کنم و تو می گویی...
معلم اندیشه ی فردایی سبز در سر ماست امروز را هر چند که شوریده ایم و بی قرار اما دست هایت را به گرمی و حرم می فشاریم ما همانیم که در اوج قدرت با تو پیوند داریم بله اگر ما را شناختی به ما بگو ما آبشاریم نسبت داریم با سبزینه و گل از تبار بارانی ترین ابر بهاریم پس ببار بر این زمین های خشک...