انسان از نسل میمون، خرافهای جاهلانه
محتوای علمی سیستم آموزشی کنونی که کاملاً بر مبنای تفکرات غربی بنا شده است به خود حق داده که همهی امور را بر محور همین نحوهی تفکر خاص تحلیل و تفسیر کند، تا آنجا که در سراسر جهان هیچ چیز نمیتوان یافت، مگر اینکه مورد تعرض این نظام فکری خاص قرار گرفته و دربارهی آن فرضیهپردازی شده است؛ انسان و جهان، روح و جسم، اقتصاد، سیاست، اجتماع، تاریخ، هنر و... بر همین قیاس حتی موجودات مجردی همچون فرشتگان، موجودات تاریخی و یا موجوداتی موهوم و خیالی مثل دیو و پری... نیز به مثابهی موضوعی برای پژوهش در حیطهی تعرض این نظام فکری قرار گرفتهاند.
علوم رسمی غرب نه تنها انکشاف از حقیقت عالم نمیکند بلکه همانگونه که اکنون در جوامع غربی و غربزده میبینیم، در اکثر موارد حجاب حقیقت نیز میگردد و انسانها را در جهانبینیهای عجیب و غریب و موهوم، و پوچی مطلق، سرگردان میسازد؛ و ما این بحث را در چند مقالهی آینده، با تفصیل بیشتر، در ضمن بررسی ماهیت علوم غربی بار دیگر دنبال خواهیم کرد.
در هیچ یک از اعصار تاریخ سابقه نداشته است که تمدنی بتواند تا این حد و در این وسعت و عمق، تمدنهای دیگر را در خود منحل سازد و اینچنین بر روح و جان دیگر امتها تسلط پیدا کند و همهی آنچه را که وجه مشخصهی اقوام و ملتهای مختلف در همهی اعصار بوده است، یعنی دین، زبان، فرهنگ، تاریخ، هنر، معماری، آداب و رسوم و غیره را به تبعیت از خود، تا آنجا تغییر دهد که امروز در کوچکترین و دورافتادهترین دهکورههای ایران و ترکیه و یونان نیز مردم لباس اروپایی میپوشند، خانههای خویش را به سبک اروپاییها _ البته با تقلیدی بسیار زشت و ناشیانه _ میسازند، آداب و رسوم تمدن غربی را تقلید میکنند و حتی در زبانشان به تبعیت از غرب تغییرات اساسی رخ نموده است.
امروز یک دانشجوی چینی در همهی تفکرات خویش دقیقاً با همان معیارهایی به موضوعات مختلف میاندیشد که یک دانشجوی کالیفرنیایی. نظریات این دو دربارهی تاریخ، تمدن، هنر، سیاست، زندگی، تربیت فرزندان، همسرداری، طب، روح، جسم، آسمان، زمین... با کمی تفاوت یکسان است، و تفاوتها نیز _ اگر موجود باشد _ در ریشهها و مبانی نیست، بلکه در فرعیات و نتایج است. در مصر، جده، استانبول، مسکو، دهلی، پرو... و حتی دورافتادهترین دهکورههای آفریقا و استرالیا نیز _ به شرط آنکه مدرسه و تلویزیون رفته باشد _ وضعی غیر از این وجود ندارد. تفاوتهای اندکی هم که وجود دارد، در لباس، غذا، بعضی از آداب و مرسومات، آن همه کوچک است و ظاهری که به راحتی قابل اغماض است.
گر اکتشافات و یافتههای علوم جدید مبتنی بر حقیقت عالم باشد، همهی آنچه که ما در رد و ذم تمدن غربی و نظام آموزشی آن میگوییم به حسن و مدح و تأیید تبدیل خواهد شد و نه تنها دیگر جای هیچ اعتراضی باقی نمیماند، بلکه میباید شکرگزار غربیها هم باشیم که راه ادراک حقایق عالم را بر همهی انسانهای سراسر عالم گشودهاند. اما آیا به راستی انسان با این علوم از خرافات و جهل نجات پیدا کرده و یا نه، در جهل و خرافاتی بسیار عمیقتر فرو رفته است؟
یکی از مشهورترین مطالبی که کتابهای درسی مدارس و دانشگاهها را پر کرده است تحلیلهای داروینیستی بسیار شبههناکی است که غربیها در باب تاریخ تمدن میگویند. در این تحلیلها زنجیرهی وراثتی انسان کنونی را به میمون نماهایی میرسانند که پیش از دوران چهارم زمینشناسی میزیستهاند. سپس پیدایش اولین انسانها را به اواسط دوران چهارم زمینشناسی، به حدود نیممیلیون سال پیش میرسانند. مشهور این است که نخستین جوامع انسانی جامعههایی اشتراکی است از آدمهایی بوزینهسان که در غارها میزیستهاند و از ابزارهای سنگی استفاده میکردهاند، شکارچی بودهاند و لباسهایی از پوست حیوانات به تن میکردهاند و با ایما و اشاره و از طریق اصواتی مقطع و تکاملنایافته با یکدیگر سخن میگفتهاند.
از سوی دیگر، قرآن مجید و روایات متقن، زنجیرهی موروثی انسانهای کنونی را به یک زوج انسانی میرساند که از بهشت هبوط کردهاند: آدم و حوا (سلامالله علیهما). آدم(ع) اولین پیامبر خدا و حجت او بر کرهی زمین است و آنچنانکه از نص قرآن برمیآید متعلم به علم الاسماء ـ یعنی حقایق عالم وجود ـ است. پرسش حقیر این است که بهراستی چگونه میتوان بین این مطالب و آنچه در کتابهای تاریخ تمدن و کتب آموزشی مدرسهها و دانشگاهها دربارهی انسانهای اولیه یافت میشود، جمع آورد؟
حالا تنظیمکنندگان کتابهای درسی چگونه به درستی این فرضیات شبههناک یقین پیدا کردهاند و کتابهای دبستان و دبیرستان و دانشگاه را از این مطالب مجعول دربارهی تاریخ تمدن پر کردهاند، خدا میداند. آیا آنها هرگز از خود نپرسیدهاند که اگر بهراستی زندگی انسانها از این جوامع اشتراکی آدمهای بوزینهسان آغاز شده باشد، آیات و روایات مربوط به آفرینش انسان را چگونه باید تفسیر و تحلیل کرد؟ بهراستی آنها هرگز به این مسئله نیندیشیدهاند که این سیر تاریخی برای تکامل بشر در صورتی درست است که ما مبنای داروینیستی تطور انواع را پذیرفته باشیم؟ یعنی برای اعتقاد داشتن به اینکه زندگی انسان بر کرهی زمین از جوامع بدوی و اشتراکی انسانهای بوزینهسان آغاز شده است باید نخست ایمان آورد که انسان از نسل میمون است؛ به عبارت روشنتر، باید این سیر تکاملی را که عرض خواهم کرد برای پیدایش انسان پذیرفت: پستانداران موشمانند ابتدایی، تارسیر، میمونهای قارهی جدید، میمونهای قارهی قدیم، ژیبون، اورانگاوتان، شمپانزه، گوریل، انساننماهای جنوب افریقا، انسان. آیا این سیر تکاملی برای آفرینش انسان با محتوای علمی قرآن و روایات مطابقت دارد؟
یک تفکر داروینیستی از آنجا که معتقد به تطور انواع است فوراً نمونههای یاد شده را به یکدیگر پیوند میدهد و این فرضیه را استنتاج میکند که: نسل انسان امروز به نئاندرتال و سپس به گوریل میرسد. اما همین نمونهها اگر در اختیار یک انسان مسلمان قرار بگیرد نتیجهای کاملاً متفاوت خواهد گرفت. البته کسی در اینکه یک چنین موجوداتی در کرهی زمین بودهاند شکی ندارد، اما در اینکه بین آنها و نسل کنونی انسان در کرهی زمین چه رابطهای هست، سخن بسیار است. علامه طباطبایی(ره) در طی مباحث مفصلی در مجلدات مختلف «المیزان» تصریح میفرمایند که نسل بشر کنونی به مرد و زنی میرسد که از انسان یا حیوان دیگری متولد نشدهاند. از جمله، ایشان در ذیل آیهی اول از سورهی «نساء» فرمودهاند: ... لکن دانشمندان ژئولوژی ـ علم طبقات زمین ـ گفتهاند که عمر نوع انسان از میلیونها سال هم تجاوز میکند و آثار و فسیلهایی هم که مربوط به بیش از پانصدهزار سال قبل است به دست آوردهاند، ولی این دانشمندان دلیل قانع کنندهای که ثابت کند نسل موجود متصل و پیوسته به آن انسانهاست، در دست ندارند... اما قرآن صریحاً بیان نکرده است که آیا ظهور نوع انسان منحصر به همین دوره است یا اینکه قبلاً هم ادواری بر او گذشته که ما آخرین آنها هستیم. گر چه بسا میتوان از این آیهی: و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الأرض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون(9) استشمام کرد که قبل از دورهی کنونی ادوار دیگری نیز بر نوع انسان گذشته باشد، همانطور که در تفسیر آیهی فوق بدان اشاره کردیم. آری، از بعضی روایات اهل بیت(ع) معلوم میشود که این نوع، ادوار زیادی قبل از این دوره به خود دیده است.(10)
در تفسیر عیاشی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند: «اگر ملائکه قبلا کسی را ندیده بودند که در زمین فساد و خونریزی کند اطلاعی از این مطلب که گفتند آیا کسی را در زمین قرار میدهی که فساد و خونریزی کند، نداشتند.»
خودِ آنتونی بارنت، نویسندهی کتاب «انسان به روایت...»، هنگام بحث از پیچیدگیهای موجود میگوید: خیلی راحت بود اگر میشد داستان تکامل انسان را به نحوی که در بالا خلاصه کردیم، تمام شده دانست؛ اما قطعات دیگری یافت شدهاند که بهیچوجه در یک چنین طرح سادهای نمیگنجند.
واضح است که تا وقتی نمونههای بسیار دیگری از اینگونه بهدست نیامده است، نمیتوان توجیهی قطعی برای این بقایا ارائه داد. قطعات دیگری نیز یافت شده که گواه بر این است که در دورهی پلئیستوسن میانه و پایانی، یعنی قبل از ظهور انسان نئاندرتال، انسانهایی به شکل انسان جدید (ساپینس) وجود داشتهاند.(16)
گذشته از همهی اینها، اگر ما فرضیهی داروینیستی تطور انواع را قبول نکنیم ـ که قبول نمیکنیم ـ دیگر بحث کردن در اطراف این نمونهها و چگونگی ارتباط آنها با یکدیگر ضرورتی ندارد، چرا که اصولاً همهی فرضیات مربوط به پیدایش انسان و تاریخ تمدن بر همین رکن اساسی، یعنی نظریهی داروین مبتنی بر تطور انواع، بنا شده است.
توجیه مادی عالم خلقت بر محور سببیت محض به یک دور باطل و تسلسل بیپایان منجر میشود و اگر انسان خود را فریب ندهد و تغافل نکند، بهراحتی درخواهد یافت که زنجیرهی سببی حوادث ناگزیر باید نهایتاً در آخرین نقطه، با اتکا به عالم امر یا عالم روح و دخالت ارواح مجرد توجیه و تفسیر شود، اگر نه، هیچ واقعه و حادثهای در عالم قابل ادراک نیست.
دربارهی زمان نیز مسئله همین است. مفهوم زمان خودبهخود ما را به این سؤال میکشاند که «زمان از کی آغاز شده است؟» یا «کی زمان به پایان میرسد؟». هر نقطهی نهایی که بخواهیم برای آغاز یا پایان زمان قائل شویم بهناچار خود قطعهای از زمان است و باز هم مسئله بههمان صورت برجای خود باقی است. اگر نخواهیم مفاهیم «ازلی» و «ابدی» را قبول کنیم، این دور باطل هرگز حل نخواهد شد، مگر آنکه مفاهیم ازل و ابد را بپذیریم و این پذیرش فی نفسه ایمان آوردن به خدایی است که هو الاول و الاخر
روحیهی علمی جدید بر خلاف آنچه که در قرون وسطی رواج داشت سعی دارد که همهی امور را بر مبنای قانون سببیت عام و بدون نیاز به یک عامل یا فاعل خارجی توجیه و تفسیر کند، حال آنکه اگر خود را به غفلت نزنیم هیچ امری را در جهان نمیتوان بدینصورت توضیح داد. اگر ما نخواهیم قبول کنیم که خالقی برتر عالمِ وجود را آفریده است، لاجرم باید بپذیریم که عالم خودبهخود بهوجود آمده، یا ماده قدیم و ازلی است. تصور ازلی بودن و قدمت ماده در جهانی که هر روز و هر لحظه در معرض فنا و نابودی و مرگ و شکست است بسیار خندهآور است و از آن مسخرهتر این است که بپذیریم جهان خودبهخود خلق شده است، آن هم در شرایطی که تجربهی انسان در همهی طول تاریخ مدون، هرگز گواهی نمیدهد که چیزی خودبهخود بهوجود آمده باشد. بسیار شگفتآور است که بشر عصر جدید خرافاتی اینچنین را به سادگی قبول میکند، اما فیالمثل بقای روح را که فطرت هر انسانی بدان حکم میکند نمیپذیرد! چه رخ داده است؟
زندگی انسان، بر طبق قرآن و روایات، از حجتالله و امت واحدهی توحیدی آغاز میشود و به حجتالله و امت واحدهی توحیدی نیز منتهی میشود، و با توجه به اینکه همزمان با حضرت آدم علیهالسلام و امت او هیچ انسان دیگری با یک منشأ و مبدأ موروثی دیگر در کرهی زمین نمیزیسته است، باید اذعان داشت که منشأ قبایلی که از آنها با عنوان قبایل ابتدایی یا بدوی یاد میشود همچون دیگر انسانهای کرهی زمین به عصر نوح نبی علیهالسلام باز میگردد. آیات تاریخی قرآن مجید دلالت صریح دارند بر اینکه جوامع اولیه با طوفان نوح(ع) از بین رفتهاند و زندگی انسان بار دیگر از امتی واحده که پیروان نوح نبی(ع) بودهاند آغاز شده و رفته رفته از توحید به گونههای مختلف شرک و بتپرستی گراییده است.
تلخیصی از کتاب "توسعه و مبانی تمدن غرب" اثر شهید سید مرتضی آوینی
هـــرگز جز برای رضای خدا کاری مـــکن.