شاهكار علاّمه طباطبايي رحمه الله  :
علامه طباطبايي رحمه الله ، در سال 1333 هجري شمسي نگارش تفسيرالميزان اثر بزرگ خويش را آغاز كرد و 17 سال طول كشيد تا آن را به پايان برساند؛ اثري جالب و دلنشين كه نظير آن تا به حال نوشته نشده است. به عقيده آيت الله العظمي خويي رحمه الله ، علاّمه براي نوشتن اين اثر، خود را تصفيه كرده بود. شهيد مطهّري رحمه الله هم ميگويد: همه تفسيرالميزان با فكر نوشته شده... من معتقدم بسياري از اين مطالب از الهامات غيبي است. كمتر مشكلي در مسائل اسلامي و ديني برايم پيش آمده كه كليد حلّ آن را در تفسيرالميزان پيدا نكرده باشم.

صرفه جويي در وقت :
از ويژگيهاي علاّمه طباطبايي رحمه الله دقّتي بود كه در صرفه جويي وقت داشت. ايشان تفسيرالميزان را كه مي نوشت، چرك نويس نداشت. ابتدا بي نقطه مينوشت بعد كه مرور ميكرد مجدّداً آن را نقطه گذاري ميكرد، سؤال شده بود آقا چرا اوّل بي نقطه مينويسيد؟ فرموده بود: من حساب كرده ام اّول كه بين قطه مينويسم و بعد در مرور نقطه ميگذارم، چند درصد در وقتم صرفه جويي مي شود.

مقام زن :
اين زن بود كه مرا به اينجا رساند. او شريك من بوده است و هر چه كتاب نوشته ام نصفش مال اين خانم است. اگر زن اهمّيت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا سلام الله علیها قرار نمي داد. واقعاً اگر زن خوب باشد ميتواند عالم را گلستان كند و اگر بد باشد، عالم را جهنّم ميكند.

زندگي خانوادگي :
علاّمه با وجود حجم زياد كارهايش، هيچ وقت از خانواده خود غافل نميشد. هميشه در برنامه روزانه اش ساعتي را به خانواده اش اختصاص ميداد و آن را بهترين اوقاتش ميدانست و ميگفت: اين ساعت تمام ناراحتي هايم را برطرف ميكند. علاّمه در خانه هم مثل بقيّه جاها هرگز عصباني نمي شد و اعضاي خانواده اش صداي بلند حرف زدنش را نشنيده بودند. بچّه هايش را بسيار دوست داشت، با آنها مهربان و خوش رفتار بود و تا اندازه اي كه ميتوانست وقتش را صرف بازي با آنها و سرگرم كردنشان ميكرد. دخترها را تحفه هاي ارزنده و نعمتهاي خداوندي ميدانست و ميگفت: اينها امانت خدا هستند هر چه به اينها بيشتر احترام بگذاريم، خدا و پيغمبر خوشحال تر ميشوند. حتّي نام آنها را هم با پسوند سادات صدا ميزد و با آنها با احترام و محبّت بيشتري رفتار ميكرد تا در زندگي آينده شان همسران خوب و بانشاط و مادران شايسته و لايقي باشند. وقتي دخترهايش به خانه بخت رفتند، هر هفته به انتظار ديدنشان مينشست خودش از آنها پذيرايي ميكرد و حتّي نميگذاشت آنها برايش چاي بياورند. ميگفت: نه! شما مهمان هستيد و سيّد، من نبايد به شما دستور بدهم.

زمانشناسي :
دختر علاّمه ميگويد: .. مرحوم پدرم در دوران نوشتن الميزان كه عمر طولاني از ايشان برد، همواره دقّتها و ظرافتهاي علمي را ميدانستند و رعايت ميكردند. ايشان جنبه هاي علمي و آماري موجود آن عصر را مورد توجّه قرار ميدادند به طوري كه حتّي بخش آماري يونسكو در مكاتبات ايشان با مسؤولان آن سازمان و استعلام مباحثات و يا آمارهاي مختلف، با استاد همكاري ميكردند و از او كمك ميگرفتند.

پيش مطالعه :
علاّمه طباطبايي در زندگينامه خويش ميگويد: در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادي به ادامه تحصيل نداشتم و از اين روي هر چه ميخواندم نميفهميدم و چهار سال به همين نحو گذرانيدم، پس از آن يك باره عنايت خدايي دامنگيرم شد و عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگي و بيتابي نسبت به تحصيل كمال حسن نمود به طوري كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريباً هجده سال طول كشيد، هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگي و دلسردي نكردم و زشت و زيباي جهان را فراموش كردم، بساط معاشرت با غيراهل علم را به كلّي برچيدم و در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگي به حداقل ضروري قناعت نموده باقي را به مطالعه ميپرداختم، بسيار ميشد (به ويژه در بهار و تابستان) كه شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه ميگذارندم و هميشه درس فردا شب را از پيش مطالعه ميكردم، اگر اشكالي پيش ميآمد با هر خودكشي بود حل مينمودم. وقتي كه به درس حضور مييافتم از آن چه استاد ميگفت قبلاً روشن بودم. هرگز اشكال و اشتباه درس را پيش استاد نبرده ام.

مدرس اخلاق :
نجمه السادات طباطبايي، دختر علاّمه، درباره خصوصيات اخلاقي پدرش ميگويد: مقيّد به نماز اوّل وقت، بيداري شبهاي ماه رمضان، قرائت قرآن با صداي بلند و نظم در كارها بودند و دست رد به سينه كسي نميزدند و اين به سبب عاطفه شديد و رقّت قلب بسيار ايشان بود. روزي به من گفتند: از صبح تا به حال 24 بار به خانه رفته ام و مراجعات مردم را جواب داده ام. بسيار كم حرف بودند و ديگران را هم به كم حرفي سفارش ميكردند. پرحرفي را موجب كمي حافظه مي دانستند. بسيار ساده صحبت ميكردند، به طوري كه گاهي آدم گمان ميكرد ايشان يك فردي عادي و عامي است، نه يك عالم و فيلسوف.

علاقه به خوشنويسي :
خطّ نستعليق و شكسته علاّمه از بهترين و شيواترين انواع خط بود؛ گرچه در اواخر عمر به علّت كسالت اعصاب و رعشه حاصل در دست، دست ايشان تكان داشت و خط مرتعش بود ولي جوهره خط، حكايت از استادي اين فن را داشت. خودشان ميگفتند: قطعاتي از خطّ زمان جواني مانده است كه وقتي به آنها نگاه ميكنم در تعجّب مي افتم كه آيا اين خطّ من است.

 

صرفه جويي در وقت :
از ويژگيهاي علاّمه طباطبايي رحمه الله دقّتي بود كه در صرفه جويي وقت داشت. ايشان تفسيرالميزان را كه مي نوشت، چرك نويس نداشت. ابتدا بي نقطه مينوشت بعد كه مرور ميكرد مجدّداً آن را نقطه گذاري ميكرد، سؤال شده بود آقا چرا اوّل بي نقطه مينويسيد؟ فرموده بود: من حساب كرده ام اّول كه بين قطه مينويسم و بعد در مرور نقطه ميگذارم، چند درصد در وقتم صرفه جويي مي شود.

مقام زن :
اين زن بود كه مرا به اينجا رساند. او شريك من بوده است و هر چه كتاب نوشته ام نصفش مال اين خانم است. اگر زن اهمّيت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا سلام الله علیها قرار نمي داد. واقعاً اگر زن خوب باشد ميتواند عالم را گلستان كند و اگر بد باشد، عالم را جهنّم ميكند.

زندگي خانوادگي :
علاّمه با وجود حجم زياد كارهايش، هيچ وقت از خانواده خود غافل نميشد. هميشه در برنامه روزانه اش ساعتي را به خانواده اش اختصاص ميداد و آن را بهترين اوقاتش ميدانست و ميگفت: اين ساعت تمام ناراحتي هايم را برطرف ميكند. علاّمه در خانه هم مثل بقيّه جاها هرگز عصباني نمي شد و اعضاي خانواده اش صداي بلند حرف زدنش را نشنيده بودند. بچّه هايش را بسيار دوست داشت، با آنها مهربان و خوش رفتار بود و تا اندازه اي كه ميتوانست وقتش را صرف بازي با آنها و سرگرم كردنشان ميكرد. دخترها را تحفه هاي ارزنده و نعمتهاي خداوندي ميدانست و ميگفت: اينها امانت خدا هستند هر چه به اينها بيشتر احترام بگذاريم، خدا و پيغمبر خوشحال تر ميشوند. حتّي نام آنها را هم با پسوند سادات صدا ميزد و با آنها با احترام و محبّت بيشتري رفتار ميكرد تا در زندگي آينده شان همسران خوب و بانشاط و مادران شايسته و لايقي باشند. وقتي دخترهايش به خانه بخت رفتند، هر هفته به انتظار ديدنشان مينشست خودش از آنها پذيرايي ميكرد و حتّي نميگذاشت آنها برايش چاي بياورند. ميگفت: نه! شما مهمان هستيد و سيّد، من نبايد به شما دستور بدهم.

زمان شناسي :
دختر علاّمه ميگويد: .. مرحوم پدرم در دوران نوشتن الميزان كه عمر طولاني از ايشان برد، همواره دقّتها و ظرافتهاي علمي را ميدانستند و رعايت ميكردند. ايشان جنبه هاي علمي و آماري موجود آن عصر را مورد توجّه قرار ميدادند به طوري كه حتّي بخش آماري يونسكو در مكاتبات ايشان با مسؤولان آن سازمان و استعلام مباحثات و يا آمارهاي مختلف، با استاد همكاري ميكردند و از او كمك ميگرفتند.

پيش مطالعه :
علاّمه طباطبايي در زندگينامه خويش ميگويد: در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادي به ادامه تحصيل نداشتم و از اين روي هر چه ميخواندم نميفهميدم و چهار سال به همين نحو گذرانيدم، پس از آن يك باره عنايت خدايي دامنگيرم شد و عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگي و بيتابي نسبت به تحصيل كمال حسن نمود به طوري كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريباً هجده سال طول كشيد، هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگي و دلسردي نكردم و زشت و زيباي جهان را فراموش كردم، بساط معاشرت با غيراهل علم را به كلّي برچيدم و در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگي به حداقل ضروري قناعت نموده باقي را به مطالعه ميپرداختم، بسيار ميشد (به ويژه در بهار و تابستان) كه شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه ميگذارندم و هميشه درس فردا شب را از پيش مطالعه ميكردم، اگر اشكالي پيش ميآمد با هر خودكشي بود حل مي نمودم. وقتي كه به درس حضور مي يافتم از آن چه استاد ميگفت قبلاً روشن بودم. هرگز اشكال و اشتباه درس را پيش استاد نبرده ام.

مدرس اخلاق :
نجمه السادات طباطبايي، دختر علاّمه، درباره خصوصيات اخلاقي پدرش ميگويد: مقيّد به نماز اوّل وقت، بيداري شبهاي ماه رمضان، قرائت قرآن با صداي بلند و نظم در كارها بودند و دست رد به سينه كسي نميزدند و اين به سبب عاطفه شديد و رقّت قلب بسيار ايشان بود. روزي به من گفتند: از صبح تا به حال 24 بار به خانه رفته ام و مراجعات مردم را جواب داده ام. بسيار كم حرف بودند و ديگران را هم به كم حرفي سفارش ميكردند. پرحرفي را موجب كمي حافظه مي دانستند. بسيار ساده صحبت ميكردند، به طوري كه گاهي آدم گمان ميكرد ايشان يك فردي عادي و عامي است، نه يك عالم و فيلسوف.

علاقه به خوشنويسي :
خطّ نستعليق و شكسته علاّمه از بهترين و شيواترين انواع خط بود؛ گرچه در اواخر عمر به علّت كسالت اعصاب و رعشه حاصل در دست، دست ايشان تكان داشت و خط مرتعش بود ولي جوهره خط، حكايت از استادي اين فن را داشت. خودشان ميگفتند: قطعاتي از خطّ زمان جواني مانده است كه وقتي به آنها نگاه ميكنم در تعجّب مي افتم كه آيا اين خطّ من است.

اسلام، دين عقل محور:
... اسلام ديني است كه احكامش را بر اساس ويژگيهاي انسان و در راستاي ارضاي غرايز و فطريات وي بنيان نهاده و در عين حال، در تنظيم و پي ريزي احكام و قوانينش عقل محور است و احساسات و عواطف را بر آن اساس مورد توجه قرار ميدهد ... اسلام به جامعه بشري نميگويد من خير و صلاح شما را در پيروي از دعوت من و به كار بستن مواد آن ميبينم، شما نيز به تشخيص من ايمان آورده و آن را بپذيريد، بلكه ميگويد از هوس بازي و خرافه پرستي دست برداريد، آنچه را واقعاً و حقّاً صلاح و خير جامعه شما در آن است و به حسب فطرت خدادادي، خير و صلاح بودن آن را درك مي كنيد و تشخيص مي دهيد، به كار بنديد و بالاخره اسلام، اعتقاد حق و عمل حق است، نه اسم يك سلسله اعتقادات و اعمال كه كوركورانه بايست به حقّانيت آنها ايمان آورد ..

سماور هميشه روشن بود!
در روزهايي كه علاّمه در سوگ همسرش محزون و متأثّر بود و اشك فراواني از ديدگان بر گونه ها جاري مي ساخت، يكي از شاگردانش سبب اين همه آشفتگي و ناراحتي علاّمه را از اين بابت جويا شده بود، استاد به اين شاگرد پاسخ داده بود: مرگ حق است، همه بايد بميريم، من براي مرگ همسرم گريه نمي كنم، گريه من از صفا و كدبانوگري و محبّتهاي خانم است، من زندگي پر فراز و نشيبي داشته ام، در نجف اشرف با سختيهايي مواجه مي شدم، من از حوائج زندگي و چگونگي اداره آن بي اطّلاع بودم، اداره زندگي به عهده خانم بود. در طول مدّت زندگي ما، هيچگاه نشد كه خانم كاري بكند كه من حداقل در دلم بگويم، كاش اين كار را نميكرد يا كاري را ترك كند كه من بگويم كاش اين عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگي هيچگاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادي؟ يا چرا ترك كردي؟ مثلاً شما مي دانيد كار من در منزل است و هميشه مشغول نوشتن يا مطالعه هستم، معلوم است خسته مي شوم و احتياج به استراحت و تجديد نيرو دارم، خانم به اين موضوع توجّه داشت، سماور ما هميشه روشن بود و هر ساعت يك فنجان چاي مي ريخت و مي آورد در اتاق كار من مي گذاشت و دوباره دنبال كارش ميرفت تا ساعت ديگر... من اين همه محبّت و صفا را چگونه ميتوانم فراموش كنم.

تا به كجا!
آخرين عيد غدير علاّمه بود، استاد روي تخت خوابيده بود و چند روزي بود كه چشمانش را باز نكرده بود، يكي از شاگردانش گوشه اتاق ايستاده بود و به ايشان نگاه مي كرد و زار زار ميگريست، ناگهان علاّمه چشمانش را باز كرد و با شادي و نشاط خاصّي رو به شاگردش لبخند زد. شاگرد اشكهايش را پاك و به او سلام كرد. بعد براي اينكه بيشتر با آقا صحبت كرده باشد، پرسيد: حضرت آقا! شرط حضور قلب در نماز چيست؟ و با خودش گفت: چه قدر خوب مي شود اگر آقا به اين سؤال من براي يادگاري جواب بدهد، حيف كه ايشان... امّا ناگهان علاّمه لبهاي لرزانش را حركت داد و آهسته گفت: توجّه و مراقبت، توجّه و مراقبت، توجّه و مراقبت،... .
باورش نمي شد، انگار دنيا را به او داده بودند، يك بار ديگر گفت: آقا! از اشعار حافظ چيزي در نظر نداريد؟» علاّمه سرش را تكان داد و زيرلب خواند: صلاح كار كجا و من خراب كجا... بقيه اش را بخوان! / ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا... و علاّمه آرامتر از قبل گفت: تا به كجا!

ثواب تفسير :
اين هم خاطره اي از خود استاد: از عجايب و غرايب اين بود كه زماني نامه اي از تبريز از طرف برادرم به قم آمد. در آن كاغذ اين گونه نوشته بود كه شاگرد ما روح پدر ما را احضار كرد و ما سؤالاتي نموديم و ايشان گفتند كه از شما گله دارند زيرا در ثواب تفسيري كه نوشته ايد پدر را شريك نكرده ايد! اين مطلب را فقط من و خدا ميدانستم و حتّي برادر ما هم بي اطّلاع بود. چون از امور مربوط به نيّت قلبي من بود. نامه برادرم كه رسيد من بسيار شرمنده شدم، گفتم خدايا، اگر اين تفسير ما نزد تو مورد قبول است و ثوابي دارد، من ثواب آن را به روح پدرم و مادرم هديه نمودم.
جدّ علاّمه طباطبائي رحمه الله از شاگردان و معاشران نزديک شيخ محمّد حسن نجفي صاحب جواهرالکلام بود و نامه ها و نوشته هاي ايشان را مي نگاشت. مجتهد بود و به علوم غريب (رمل و جفر و ...) نيز احاطه داشت امّا از نعمت داشتن فرزند محروم بود. روزي هنگام تلاوت قرآن به اين آيه رسيد:
وَ اَيُّوبَ إذ نَادَي رَبَّهُ اَنّيِ مَسَّنِيَ الضُّرُ وَ اَنتَ اَرحَمُ الرَّاحِمِين .
با خواندن اين آيه، دلش مي شکند و از نداشتن فرزند غمگين مي شود.
همان هنگام چنين ادراک مي کند که اگر حاجت خود را از خداوند بخواهد، روا خواهد شد. دعا مي کند و خداوند هم پس از عمري دراز، فرزند صالحي به او عنايت مي فرمايد. آن پسر، پدر مرحوم علاّمه طباطبائي مي شود. پدر علاّمه نيز پس از تولّد او، نام پدر خود ( يعني جدّ علاّمه) را بر وي مي نهد.

مهارت هاي علاّمه رحمه الله :
فرزند علاّمه مي افزايد:
پدرم از نظر فردي، هم تيرانداز بسيار ماهري بود و هم اسب سواري تيزتک و به راستي در شهر خودمان، تبريز بي رقيب بود، هم خطّاطي برجسته بود، هم نقّاش و طرّاحي ورزيده، هم دستي به قلم داشت و هم طبعي روان در سرايش اشعار ناب عارفانه و ....،
امّا از نظر شخصيت علمي و اجتماعي هم استاد صرف و نحو عربي بود هم معاني و بيان هم در اصول و کلام کم نظير بود و هم در فقه و فلسفه، هم از رياضي ، حساب و هندسه و جبر حظّي وافر داشت و هم از اخلاق اسلامي، هم در ستاره شناسي (نجوم) تبحّر داشت هم در حديث و روايت و خبر و ...
شايد باور نکنيد که پدربزرگوار من، حتي در مسائل کشاورزي و معماري هم صاحب نظر و بصير بود و سال ها شخصاً در املاک پدري در تبريز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد حجّت در قم عملاً طرّاح و معماري اصلي را عهده دار بود و تازه اينها گوشه اي از فضايل آن شاد روان بود وگرنه شما مي دانيد که بي جهت به هر کس لقب علاّمه نمي دهند و همگان بخصوص بزرگان و افراد خبير و بصير هيچکس را علاّمه نمي خوانند مگر به عمق اطّلاعات يک شخص در تمام علوم و فنون عصر ايمان آورده باشند...

چندی از سخنان عالمان بزرگ در مورد علامه :

آيت الله جوادي آملي حفظه الله :
علاّمه طباطبايي، عارف كامل بود، عارفي بود كه خداي متعال مهمترين آرمان و آمال او بود. علاّمه طباطبايي عصاره شرح صدر بود... اگر استاد علاّمه طباطبايي را فارابي عصر بناميم سخني به گزاف نگفته ايم.

آيت الله جعفر سبحاني :
از نظر علمي و فرهنگي نبايد مرحوم علاّمه طباطبايي را يك فرد به حساب بياوريم، چرا كه ايشان به تنهايي خود يك امّت بود... از نظر اشاعه فرهنگ اسلامي و تحكيم آن در اين عصر كار امّتي را انجام داد. مرحوم علاّمه طباطبايي، فلسفه را از آن حالت عرضي به حالت فرشي درآورد و به اصطلاح آن را عموميت بخشيد.
محمّد جواد مغنيه (نويسنده معروف لبناني):
از وقتي كه الميزان به دست من رسيده است، كتابخانه من تعطيل شده و پيوسته روي ميز مطالعه من كتاب الميزان قرار دارد.

دكتر حدّاد عادل :
در يكي از مسافرتهاي خارجي با دانشمندي مسلمان كه اهل مالزي بود برخورد نمودم، ديدم او از حوزه هاي علميه ما تنها يك چيز داشت و آن تفسير الميزان علاّمه طباطبايي بود كه اشتياقي نسبت بدان داشت و ميگفت از بيروت تهيه نموده ام و ما در آنجا به خود ميباليديم كه دانشمندي داريم كه در عصر خود جهاني شده است.

علامه طباطبایی و ماجرای نپذیرفتن دکتر شریعتی  :

در صحبت های شما اشتباهاتی هست آیا حاضر هستید با کسانی که غرض و مرضی ندارند ،بحث کنید و حل بشود.ایشان هم گفته است که من حاضرم در هر جایی ،در هر زمانی با هر کسی که شما پیشنهاد کنید ،بحث کنم.

بعد این صحبت های شهید دانش آشتیانی طی صحبت هایی با آیت الله مصباح به این نتیجه می رسند که بهترین فرد برای صحبت با ایشان علامه طباطبایی است...

روایت این داستان ازآیت الله مصباح یزدی: 

شهید دانش آشتیانی گفتند: چطور است که با علامه طباطبایی ملاقاتی داشته باشد.

گفتم: اگر واقعا ایشان حاضر است اشتباهاتش را بپذیرد ،خوب است. چون علامه شخصیتی جهانی و بزرگ است، برای او هیچ شکستی محسوب نمیشود که مثلا علامه طباطبایی اشتباهاتش را اصلاح کنند، پیشنهاد خوبی است.

گفت: ایشان این قول را به من داده که هر جا ،هر کس که باشد ، من حاضرم بحث کنم. شما ببینید آقای طباطبایی ایشان را می پذیرند که بیایند صحبت کنند یا خیر؟ تعبیر ایشان این بود که شما آقای طباطبایی را قانع کنید که ایشان را بپذیرند.گفتم : من قول نمی دهم که ایشان را قانع کنم ولی تلاش خود را می کنم که آن چه به نظرم میرسد ،به عرض ایشان برسانم.

قرار شد که بنده با علامه طباطبایی صحبت کنم و نتیجه را به آقای دانش از طریق تلفن اطلاع دهم وایشان قرار بگذارند و بیایند قم و با آقای طباطبایی صحبت کنند.شب ایشان رفت تهران. ما صبح رفتیم خانه ی مرحوم علامه طباطبایی... ایشان مرحوم دانش را می شناختند.

گفتم: آقای دانش که معرف حضور شما هستند ،چنین پیشنهادی دارند و گفتند که من با او صحبت کرده ام و گفته است که من حاضرم با هر کسی بحث کنم . حالا حضرت عالی اجازه بدهید بیاید و نزد شما و اشتباهاتش را برای او توضیح بدهید.پذیرفتن اشتباهاتش از مثل شما برای او عار نیست.

ایشان فرمودند: تابستان گذشته که من مشهد بودم ،بعضی از دوستان ایشان ،می خواستند او را بیاورند نزد من که بااو صحبت کنم و من ایشان را نصیحت کنم و تذکراتی به او بدهم ،من فکر کردم که هیچ فایده ای ندارد. چون ایشان اگر بخواهد شریعتی باشد ،دست از افکارش بر نمی دارد و اگر بخواهد دست از افکارش بر دارد ، دیگر شریعتی نیست. او آدمی نیست که دست از افکارش بردارد. من مطمئن هستم که دست از افکارش بر نمی دارد و بنابراین از این ملاقات سوء استفاده خواهد کرد . من که همه جا نیستم که بگویم چه بود و چه شد ،منعکس می شود که رفت و فلانی و هم نتوانست قانعش کند و نتیجه ی مثبتی ندارد.

باز من اصرار کردم که آقا احتمال نمی دهید که لااقل اشتباهاتش کمتر شود و جلوی مفاسد بزرگ تر گرفته شود. آنچه را که گفته و روی آن پافشاری کرده ،گذشته.به فرمایش شما بعید است که از حرف های گذشته اش دست بر دارد ،اما آیا احتمال نمی دهید که بیاید و نزد شما و کمتر در آینده افساد کند؟باز ایشان تأملی کردند و گفتند: حتی این احتمال هم وجود ندارد.خیلی قاطع که ملاقات با او فایده ای نخواهد داشت ،حتی احتمال ضرر هم دارد.

ما آخرین تیرمان را زدیم و گفتیم که آقا بنا را بگذارید بر استخاره ،اگر استخاره خوب است ،اجازه بدهید یک جلسه بیاید نزد شما ،شاید این جلسه برای اسلام و مسلمین فایده ای داشته باشد .دفع ضرری بشود.گفتند: خوب استخاره کنید.

ما قرآن آوردیم و دادیم خدمت ایشان و گفتیم خودتان استخاره کنید. یادم نیست من استخاره کردم یا ایشان .به هر حال آیه ای آمد و کلمه ای در آن بود که مرحوم علامه گفتند: این هم استخاره!

دیگر دهان ما بسته شد ،خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون و با آقای دانش تلفنی تماس گرفتیم و گفتیم جریان این طوری شد.ایشان هم ناراحت شدند.گفت:هیچ راهی ندارد که ایشان را راضی کنیم؟گفتم: تا آن جا که میشد ، من اصرار کردم ،اما ایشان نپذیرفت.

سند این نقل قول ها تماماً موجود است، مثلاً در کتاب مصباح دوستان و کتاب گفتمان مصباح مشروحاً آمده است