دیروز گویا فقیری به پایین محل روستای رمنت (سمت مسجد ولی عصر) می آید،فردی که در ظاهر جوان و سالم و باز در ظاهر فقیر،و در خونه هر کس که می رفت با در آوردن صدای در،در خواست کمک می کرد آن هم چه کمکی:به من بینوای بدبخت کمک کنید...یا علی...یا...

نام برده به خانه ی ما هم آمد،مادرم یک کاسه برنج به برادرم داد تا ببرد به اوشان بدهد که جناب خیلی پوست کلفت تشریف داشت و با دیدن برنج گفت:من برنج نمی خوام،پول وَده...

از قرار بعداّ معلوم به کوچه بی بی سید خاتون(معروف به بیسخاتون،که از نظر علم زبان شناسی از دیدگه انسانشناسی،فرآیند واجی کاهش برای نام این کوچه رخ داده)که در همین محله واقع است می رود و همین تقاضا را که من برنج نمی خوام،پول می خوام را می کرد.

اهالی آن کوچه هم بعد از شنیدن در خواست او لطفشان را به او نشان می دادند و با فحش و بد و بیراه(از طرف خانم ها)گیر دادن (از طرف آقایان)بدرقه اش می کردند.

تا در نهایت به خانه ی خواهرم واقع در همین کوچه می رود و در خواست کمک می کند.دامادم با او روبه رو می شود و پرّو بازی او را که می بیند جوش می آورد و با او دست به یخه می شود که در نهایت خواهر زاده ام دانیال می اید و آن دو را از هم جدا می کند.

فقیر فهمید که این محله و مخصوصا این کوچه را نمی توان....فرار را بر قرار ترجیح می دهد.در حال فرار او،دانیال به او می گوید:حاجی اینجِه خَب گِنِه رِنِه،پشت...ما دنیا رو ... دنبال آخرت هستیم.

فقیر هم به او می گوید:آدم های این کوچه ... هستند.دانیال هم جوابش را با این بیت می دهد:

کلوخ انداز را پاداش،سنگ است / جواب است این برادر جان نه جنگ است

اما با بیان این قضیه محدّثه،جامعه ما به کجا دارد پیش می رود که یک آدم سالم ادعای فقیری (آن هم از نوع گرگی)می کند و با برنج راضی نمی شود ولی با پول چرا؟!