عشق
چه کلمه ی پرمحتوایی
همه جا صحبت از عشق است و دوست داشتن . هر کتابی ، هر پیامکی و هر انسانی در هر نفسی که می کشد عشق را زمزمه می کند.
عشق چیست ؟ کجا معنا پیدا می کند ؟ حد ومرزش کجاست و اصلا حد و مرز دارد ؟
رابطه بین دو جنس مخالف ؟ دوست داشتن بی حد و حصر ؟ مال هم بودن ؟ بی نیازی یا ... ؟
عشق ما نثار چه کسی می شود ؟
نمی دانم
اما همیشه سوالی ذهنم را آزار می دهد . حاضریم عاشق کسی شویم که آتش صورتش را ذوب کرده ؟ حاضریم عاشق یک ناقص الخلقه شویم ؟ اگر نه پس بیاید دیگر نام کلمه عشق را بر زبان نیاوریم .
مسئول علاقه به پوسته ی دیگران نیاز است نه عشق !
ولمان کن برادر
ول کن
تو را به خدا بیا فقط یک لحظه و فقط یک ثانیه فکر کنیم که مگر آن میلیون ها کودک بدبخت جهان چه عیبی داشتند که حالا " عشق " ما نیستند ؟ استخوان های بیرون زده شان و صورت هایی که با تخم مگس پوشیده شده آنقدر زیبا نیستند که عشق ما را تحریک کنند ، نه ؟ آنقدر زیبا نبودند که بخاطرشان اشک بریزیم ؟ آنقدر جذاب نبودند که بخاطرشان جمله " من بدون تو میمیرم " را به زبان بیاوریم ؟ آنقدر چندش آورند که چشمه شعر ما تا به آنها می رسد خشک می شود ؟
تو راست می گویی
هرچه باشد کنج لب آنها خال ندارد که دل ما را ببرد ، چشم های دل فریب ندارند که رعشه به انداممان بی اندازند ، آنها پا ندارند که زیر باران با ما قدم بردارند ، آنها حتی نفس ندارند که برایمان از عاشقانه ها بگویند .
همیشه و همه وقت آنقدر عقربه هوس را به اجبار می چرخانیم که روی ساعت عشق قرار میگیرد ! اما یادمان نرود دوست من ، عقربه ها می چرخند ، روزگار هم می چرخد
آن ساعت به ظاهرعشق روزی دوباره به اصلش برمیگردد. شعر مولانا را که همه میدانیم !
خسته نشدیم آنقدر که خودمان را گول زدیم ؟
ما عاشق نیستیم . عاشق نه عاشق پوست می شود و نه گوشت ، نه ظاهر و نه حتی شخصیت
عاشق تنها عاشق رسالتش است.
عاشق ، عاشق همه انسان هاست نه یکی !
عاشق ، عاشق بچه های یتیم هم هست.
عاشق ، عاشق حیوانات هم هست.
عاشق ، عاشق زمین هم هست.
عاشق ، عاشق همه چیز است.
عاشق ، علی بود نه فرهاد.
عاشق ، ماندلا بود نه مجنون.
عاشق شهیدیست که برای کشورش کشته می شود . معلمیست که به دانش آموزش درس انسانیت می دهد.
زنیست که داوطلبانه کودک معلولی را سرپرستی می کند. دانشمندیست که برای حفظ یک گونه جانوری تلاش می کند.
عاشق ، ما نیستیم !
دلم می سوزد ازینکه ما بویی از عشق و انسانیت نبرده ایم ولی خود را استاد عرصه عشق می دانیم ! می سوزد ازینکه خداوند عشق را در وجودمان گذاشت تا با آن انسان باشیم و به کل هستی انتشارش بدهیم ، اما ما محصورش کردیم و حالا هم که بوی تعفن می دهد .
بوی تعفن هوس
ما در هوس به جنس مخالف مانده ایم ! تمام تلاشمان را میکنیم تا بگوییم این هوس با بقیه هوس ها فرق دارد ، این هوس ، ابدی و ازلی است ، پاک است ، اصل است و بدتر آنکه تلاش میکنیم که لباس عشق و دوست داشتن را برایش بدوزیم.
هوس ها را عشق میکنیم تا از مسئولیت های واقعی ، عشق های واقعی ، شانه خالی کنیم .
نوزادان در جنگ ها تکه تکه می شوند ....
کودکان از گرسنگی و قحطی میمیرند ....
جنگل ها به خاکستر تبدیل می شوند ...
ده ها هزار بمب اتم تولید می شود ....
حیوانات به صلابه کشیده می شوند و ما ...
و ما ....... هنوز هم به نام عشق درگیر دختر و پسر همکلاسیمان هستیم !
اگر اراده ی قبول واقعیت را نداریم ، دست کم جرات داشته باشیم و کلمه عشق و علاقه را از دایره لغاتمان حذف کنیم ، هوس برای ما برازنده تر خواهد بود.
آ . قنبری
هـــرگز جز برای رضای خدا کاری مـــکن.