حسین جان سلام
بسم الله الرحمن الرحیم
حسین جان سلام
چند روز پیش که تو بازار داشتم می گشتم، تو دستهای عده ایی پیر و جوان پارچه سیاه دیدم. با روزهای معمول فرق می کرد. متوجه نشدم!
دو سه روز گذشت. گذرم به مغازه فروش پرچم و طبل و علم افتاد. دیدم انگار شلوغ تره. حواسم نبود... تا اینکه یکی از دوستام بهم گفت: راستی دو سه روز بیشتر به محرم نمانده! می دونی؟!
تازه یادم اومد که محرم نزدیکه. یه لحظه فکر کردم، دیدم چقدر تو پیچ و خم زندگی گم شدم، که صدای پای محرم با اون همه عظمت رو نشنیدم. حسین جان ما که همیشه نون خور سفره شما و خاندان شما هستیم. ولی باز بوی عطر نفس عزادارا، نوحه حسین حسین، هق هق گریه دوست، دستهای پیرو جوان که می اومد بالا و به سینه می نشست، یاد دردهای شما اهل بیت که تو مرثیه ها می خوندند، دستهای نیاز مردمی که مثل برگ گل سمت خورشید قد می کشید، همه و همه اومد جلو چشمام. یه کم فکر کردم. چند تا محرم و عزاداری رو دیدم. خیلی شد؛ بیست تا، سی تا، چهل تا، بعضی ها بیشتر بعضی ها کمتر. فکر کردم چی شد که این همه زنده موندی؟
خدا رحمت کنه شریعتی رو که می گفت: حسین بزرگترین پیروز تاریخ بشریته.
راست می گن. آخه تو جنگی، هفتاد و دو نفر آدم توش شهید شدند. آدم هایی که با حق بودند و حق رو فریاد زدند. این فریاد هم برای همیشه مثل باد تو همه جا می پیچه. که آهای آدمها نه می تونید ظلم بکنید، نه کسی حق داره به شما ظلم بکنه. حق هیچ کس رو نخور. هیچ کس هم حق نداره حق تو رو بخوره. راستی یادم میاد که گفتی: بدی رو ببخشم. به خودم خیانت نکنم. باعث فسق و فجور نشم. نه ریاکار باشم نه رواجش بدم. همه کارهام به خاطر خدا باشه. و خیلی حرفهای دیگه...
یه کم فکر کردم. چه قدر گفتم: خدایا من رو ببخش. دیدم عجب! من از چند نفری که کینه هاشون تو دلم مونده نمی تونم چشم بپوشم. چه جوری خدا من رو از این همه بدی و بد اخلاقی ببخشه؟! گفتی نه به خودم خیانت کنم نه به دیگری. هر چه نگاه کردم دیدم مال دیگری رو خوردم. جای دیگری رو گرفتم. پشت سر دیگری حرف زدم. دروغ گفتم. یه جورایی دزدی کردم. حرف هایی که مردم به امانت پیش من گذاشتن، نگهشون نداشتم. هر چی نگاه کردم جای سالمی ندیدم!!!
گفتی ریاکاری نکنم، به یه شکل هایی شدم که مردم من رو ببینن. یه جورایی رفتار کردم که بابتش پول در بیاورم. یه حرف های خوبی زدم که تو کارهام ندیدم بهش اعتقاد داشته باشم. گفتی باعث فسق و فجور نشم دیدم کارهام یه جورایی شده. البته راستش رو بگم وقتی خیلی خوشحالم یادم میره تو هستی تو بزم شادی هامون برای خوشحالی و دلخوشی متوسل به نواهایی می شیم. البته نه مثل اون نواهایی که وقتی خواهرت زینب(س) به شام رسید و خرابه نشین شد یزید ملعون دستور داد؛ این پیروزی رو جشن بگیرن جارچیانش هم تو کوچه و خیابون جار زدند؛ که به یمن پیروزی یزید بر حسین مردم تا سه روز بنوازید و بخورید و بیاشامید و شادی کنید. از اون نواها گفتی نمیدونم. گفتی ریاکاری نکنم و رواجشم ندم. آخه بعضی وقتها وقتی یه پنج تومنی به کسی میدم اونقدر دستم رو بالا می گیرم، تا تمام عالم و آدم ببینن یه پنج تومنی به طرف دادم. بیچاره پشیمون میشه از گرفتنش!!! به بچه ام می گم: پسر این کار رو بکن. این کاره باش. یه شکل خوبی داره. توش هم نون داره! دوستانی دارم، می تونم راه بندازمت. یادم میره بهش بگم عزیزم اول باید لایقش باشی این کار رو می کنی، ارزش داره. قدرش رو بدون. آخه حسین و خدای حسین راضی میشن. شرافت آدم ها تو هرجا باشن عزیزم به کار درست بستگی داره...
یه لقمه پاکی که از یه کار پاک بدست میاد؛ خدا راضی میشه...
نمی دونم از چشمام بگم که مثل اسب سرکش سوارش رو به بیراهه می بره، یا از بوی بدی که به خاطر بعضی کارها از دهنم بیرون میاد. هر چی بیشتر میگم، سیاهی کارهام بیشتر میشه. شرمنده ام، می دونم با کارهام یه جورایی نمک رو زخم بی شمار تنت می پاشم. آخه وقتی تنت می سوزه همون لحظه جگرم آتیش می گیره...
راستی حسین جان من واقعا عزادار توام. به خودم گفتم این همه حسین حسین گفتی، گریه کردی. هر چی وسعت میرسید، خرجی عزاداری رو دادی، که تو و بچه ها و آینده ها، یادشون نره که تو و عزادار تو نباید فراموش بشه. چی برام مونده؟ نمی دونم. اما حسین جان؛ به خودت قسم هر چه بد باشم؛ عشق تو، جدت، پدرت، مادرت، برادرانت، فرزندانت، رو تو جای جای قلبم قرار دادم و هیچ کس و هیچ چیز جز شما بهش راه نداره...
خیلی بده یکم نگاهم نکنی...
آخه شنیدم به آدمی که باهات تو جنگ بود، یارانت رو کشت، بچه هات رو ترسوند، تو لحظه آخر عمرت بهش گفتی: شمر به خاطر اینکه پدرت از یاران پدرم بود، اگر از همین الآن از این سرزمین بری می بخشمت. چه جوری فکر کنم من رو نمی بخشی...
خدایا یه کاری کن بتونم دستهام رو به سمت حسین تو دراز کنم تا دستهام رو بگیره منم از همه این بدیها رها بشم...
"رضا عباسی"
هـــرگز جز برای رضای خدا کاری مـــکن.